بهترین عاشقان دنیا



عزیزم مباركت باشه

سلام رضایی من

می دونم این چند روزه اینقدر سرت شلوغه كه خودت رو فراموش كردی چه برسه به من

رضای عزیزم هم خوشحالم كه مرد زندگیم داره تلاش می كنه و می دونم كه توی این سختی ها ساخته می شی هم نگران خستگیه زیاد از حدتم هم نگران این كه فرصت نمی كنی كارهای خودت رو انجام بدی و به خودت برسی می دونم خیلی خسته می شی اما كاش دلت خوش باشه كاش لبت خندون باشه كه اگه خدا بخواد هست ، دوستت دارم عزیزم

عزیز دلم نمی دونی چقدر دلم تنگت شده

من به تو و به مردونگی هات افتخار می كنم

خیلی به خودت سخت نگیری ها ...

ولی نذاری مامان بهار كار سنگین انجام بدن ها...

رضای عزیزم خیلی دوستت دارم

عیدت هم مبارك باشه هر چند كه می دونم حالا حالا ها نمی تونی بیای و وبلاگو بخونی به خانوادت هم از طرف من تبریك بگو

عزیزم به هر حال منو وبلاگمون و آندریامون دلمون برات تنگ شده ، دلمون لك زده برات

بغل بعدشم یك بوس محكم از همونایی كه دوست داری برای خستگی های زیادت عزیزم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس





دلتنگی های: هانیه، 
پنجشنبه 27 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
چی بگم

سلام

نمی دونم الان كجایی و داری چی كاری می كنی ؟ نمی دونم چی داره توی سرت می گذره و چه تصمیمی گرفتی فقط امیدوارم از درست بودن كارت مطمئن باشی...

می خواستم بدونی كه چی كار كردی با من .

می دونم حتی به این فكر نكردی كه شاید حق من این نباشه ، چطور دلت اومد رضا مگه من با تو چی كار كردم كه این طوری با من رفتار كردی ...

تو الان داری می گی برام كم گذاشتی فقط بهم بگو چی ؟ چی كم گذاشتم ؟

واقعا نمی تونم بفهمم .

من می دونم كه داره بهت سخت می گذره می دونم كه خیلی فشاره روت می دونم چه شرایطی داری می دونم ناراحتی اما رضایی به خدا من هم همین طورم چون نمی تونیم غمهای توی دلهای همدیگه رو ببینیم نمی تونیم اونها رو انكار كنیم رضایی تو نباید منو محكوم كنی كه دوستت نداشتم و برات كم گذاشتم ، منم درست مثل تو این سه سال زجر كشیدم پا به پات وایسادم ، من از هر دو طرف ضربه می خوردم همیشه همین طور بوده .

رضای من ،  دلتو ،  همه ی سختی هاتو درك می كنم ، می دونم مرد زندگیم چه قدر داره تحمل می كنه و طاقتش به انتها رسیده اما انتظار داشتم مثل همه ی مشكلاتمون این یكی رو هم با هم حل كنیم و پشت سر بذاریم ، نمی دونی چه غمی رو روی شونه های من گذاشتی و رفتی ...

فكر نكردی شاید نتونم طاقت بیارم ...

فكر نكردی من دلم می شكنه با این رفتارت ؟

چقدر دیگه بدون تو تحمل می كردم تو كه اینجا نیستی ببینی اینجا چقدر همه مخالف ما هستن ...

رضا هر جا كه هستی می خواستم بدونی چه حالی بهم دست داده...

تو با این كارت منو هل دادی ، بهم سیلی زدی ، به گریه هام خندیدی ، فحشم دادی ، از خونه بیرونم كردی ، نیازمو لگد كردی و غرورمو له كردی ...

رضا خسته بودم نا نداشتم از جام تكون بخورم ، دلم خوش بود حداقل با هم دعوا نداریم ، اما حالا ...

حالا چی؟

می خواستم یه مدتی ذهنم راحت باشه ، شاید دوباره توانمو به دست بیارم ...

رضا تو منو كشتی ...

یه سوال توی ذهنم همش می گرده اگه من اونی نبودم و نشدم كه می خواستی ، پس اون فرشته ای كه همش ازش تعریف می كردی كی بود ؟؟

قبول من عاشق نبودم ، من سه سال سر كار گذاشتمت ( كه خودت می دونی این طوری نبوده و نیست ) تو كه عاشقم بودی چطور دلت اومد همچین بلایی سرم بیاری

نگو كه اتفاق خاصی نیافتاده كه نمی دونی چی به من داره می گذره ...

رضا اعتراف تلخیه اما تو همه چی رو با دستای خودت خراب كردی ...

تو منو كشتی رضا ...

رضا خیلی خیلی دلم تنگته ، خیلی خیلی نگرانتم ، دوستت دارم رضا ...

رضا ...





دلتنگی های: هانیه، 
جمعه 21 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
ممنونم

سلام

ممنونم كه تو بد ترین شرایط تنهام گذاشتی و بهم نمی زنگی ...

می خواستم بهت بگم دارم روی مامانم كار می كنم ...

می خواستم بگم خیلی دوستت دارم ...

گریم گرفته بود احساس كردم بد جوری می خوامت خیلی گریه كردم اما تو زنگ نزدی

روز بعدش هم خیلی در مونده بودم خیلی داغون اما تو بازم زنگ نزدی ...

دوستت دارم

درست رو بخونی ها ، واكسن هپاتیت یادت نره تو به من قول دادی ...

رضا خیلی ...





دلتنگی های: هانیه، 
پنجشنبه 13 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
زیر نور شمع

سلام

می نویسم برای تو زیر نور شمع ...

حرف جدیدی ندارم ، فقط دلم تنگته ...

دیدی همون جوری داره می شه كه حدس می زدم

دیدی بعد از این یه سال هم اتفاقی نمی افته ...

دلم خیلی خیلی تنگته اما لازمه كه ازت دور باشم ، ازم دور باشی

به به ابراز احساسات شدید احتیاج دارم ، خیلی شدید ...

خدارو شكر كه حالم از این بد تر نیست ...

دوستت دارم ، عاشقتم ...

سرم درد می كنه ، حالم خوب نیست ...





دلتنگی های: هانیه، 
پنجشنبه 13 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
خبر ... خبر ...

سلام رضای عزیزم

رضایی چند تا خبر نسبتا خوب دارم یعنی بهتره این طوری بگم

هی بد نیست

(ووووووووووووووووووووی از گفتن این یكی می ترسم آخه می ترسم ناراحت بشی و دعوام كنی ، پیشاپیش معذرت )

دیشب كلاس طراحی داشتم یكی از پسرای كلاس از اولش اومد پیش من بشینه به این بهانه كه سه رخ كشیدنش قوی بشه (البته شایدم قصدی نداشته بنده خدا) منم نتونستم جامو عوض كنم چون كلاس پر بود (پسر بی جنبه ای هم نبود) در طول كلاس اتفاق خاصی نیافتاد غیر از این كه این آقا پسر برای اینكه حرفی بهم بزنه روی كاغذ های من حرفاشو می نوشت...

آخر كلاس بهم گفت شمارت چنده ؟

اینو با ادا بهم گفت دستاشو مثل تلفن گرفت جلوی دهنش گفت شماره داری؟

منم دیدم نمی تونم اینو هیچ جوری بپیچونمش گفتم آره دارم چون دو سه باری گوشی دستم دیده بود (خط خودم كه دست مامانمه)، منتظر بود كه شمارمو بهش بدم بهش گفتم راستی من گوشیمو فروختم هاااااااا الان یه گوشیه دیگه دارم

گفت : اِ اِ اِ

گفتم : آره

هنوز منتظر بود كه من گفتم خوب كاری ندارین و جیم شدم

از نحوه پیچوندنش خیلی خندم گرفته بود خیلی ضایع بحثو عوض كردم طفلی كنف شد

وقتی خواست بره ، خیلی سر سنگین ازم خداحافظی كرد.

ومن بازم توی دلم خندیدم ...

 

خبر دوم كه یه خورده معمولی تره و زیاد هم مهم نیست اینه كه دوباره سه كیلو به وزنم اضافه شد حالا دوباره 50 كیلو شدم ...

هی ... هی ... خیلی خوشحالم از این بابت چون همه لباسام به تنم زار می زد حالا یه خورده بهتر شدم مامانم می گه 54 برام خوبه ...

 

ولی یه خبر مهم می دونم از شنیدنش خیالت راحت می شه چون خوب می شناسمت

به سجاد راجع به تو گفتم ، گفتم كه عاشقتم گفتم كه خیلی خیلی دوستت دارم گفتم چه زجرایی به خاطر دوری از هم كشیدیم و با هم از درد دوری صحبت كردیم و خیلی جالب بود كه سجاد هم حس مشابه حسی كه ما داریم رو تجربه كرده ، درد شیرین عشق رو چشیده ، خیلی خوب مارو فهمید ...

همه چیو جز اینكه خانواده هامون خبر دارن و یه سال منتظریم ، بهش گفتم

اون مخالف سر سخت ازدواجه درست مثل خودم.

 می گه عاشق بمونید و با هم ازدواج نكنید می گه تا آخر عمر با هم باشید ولی ازدواج نكنید كه اگه این كارو انجام بدید عشقتون تباه می شه و من باهاش كاملا موافقم... ، حالا اینجا جای بحثش نیست نمی خوام با حرفام ناراحتت كنم فقط می خواستم خیالت از بابت سجاد راحت بشه ، خیلی خوشحال شد وقتی به قول خودش بهش اعتماد كردم و رازمو بهش گفتم ، می دونم كه خیلی خوب دركمون می كنه چون خودشم عاشقه

ازم یه سوال پرسید كه موندم چی جوابشو بدم...

ازم پرسید رضا چقدر دوستت داره و من گفتم نمی دونم چون واقعا نمی دونم

 

ولی یه خبر كه به نظر خودم از همه بهتره و از همه اینا مهمتره برام

اینه كه ...

 

با سجاد داشتم راجع به درس خوندن و مشكل سربازی و اینا حرف می زدیم آخه خودشم این مشكلو داره

بهم گفت اگه یه وقتی (خدایی نكرده ، زبونم لال ) دانشگاه قبول نشدی مجبور شدی بری سربازی می تونه تورو به عنوان دوست خودش به باباش (بابای سجاد ( شوهر عمم ) سرهنگه) معرفی كنه و اگه خدا بخواد شوهر عمم سعی كنه تورو توی شهر خودت بفرسته تا نصف روز بری خدمت و نصف روز برگردی خونتون و برای كنكور سال بعدش درس بخونی

می گفت توی دوران سربازی اجازه كنكور دادن به سربازها داده می شه

نمی دونی وقتی اینو بهم گفت چقدر از استرس من كم شد فقط سجاد گفت باید دعا كنیم جایی اعزام بشی كه آقا سیروس (شوهر عمم ) اونجا پارتی داشته باشه

ولی نمی دونی كه من كلی پیش سجاد پز دادم كه رضای من هنرمنده و تازه اگه دانشگاهم قبول نشه كه می شه خیلی راحت می تونه از حرفه ای كه بلده كمك بگیره و گلیم خودشو از آب بالا بكشه  ...

بهش گفتم كه تو قلم زنی استادی ... اونم گفت ای ول پس آقا رضا هنرمنده منم گفتم ببببببببببببببلههههههههههه......خلاصه كلی ازت تعریف كردم ، هنوز نصفه روزه كه از تو می دونه وگرنه كاری می كردم دلش بخواد جای من باشه ( بس كه خوبی عزیز دلم ، اینو جدی گفتم ها )

امیدوارم از خبر  آخری  كه دادم ناراحت نشده باشی نمی خواستم توی كارت دخالت كنم ، آخه تو خیلی برام مهمی تو و سرنوشتت ، اگه ناراحتت كردم معذرت می خوام عزیزم

 

خیلی دوستت دارم آقاییه من

 

 





دلتنگی های: هانیه، 
دوشنبه 10 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
رضا باورت می شه

رضایی سلااااااااااااااااام

وووووووووووووووووووووووی رضا نیی دونی چقدر خوشحالم رضایی باورت نمی شه چه اتفاقی افتاده؟

حدس بزن ... حتی فکرشم نمی تونی بکنی یادته می گفتم توی فال ... اومده خبر خوش بهم می رسه تو بهم می خندیدی...

 

رضا حدس بزن دیگه ...

 

بگم ...

بگم ...

نمی گم ...

هی ... هی ...

رضا انیمیشنی که ساختیم توی کشور توی جشنواره فیلم وپویا نمایی رتبه سوم آورده ما تندیس برنزی گرفتین

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خیلی خوبه نه ؟

خیلی مرسی عزیزم که حمایتم می کردی تو خیلی خوبی آقایی برو توی سایته

www.jam-pooya.mihanblog.com

رضااااااااااااااااا خیلی خوشحالم

خیلی دوستت دارم همیشه دوستت داشتم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نمی دونی وقتی فهمیدم چه کارا می کردم تو که اخلاقمو می دونی نزدیک بود سقف خونمون بیاد پایین

هی ... هی...





دلتنگی های: هانیه، 
یکشنبه 2 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
دوستت دارم خیلی

سلام

رضای عزیزم باز هم از سر دلتنگی برای تو می نویسم برای تو كه ...

شاید این حس برات خیلی غریبه نباشه ، حسی كه موقع دیدن عكسات بهم دست می ده خیلی شیرینو خاطره انگیزه ، رضا

نگاهت خیلی مهربونو مجذوب كننده است .

وقتی نگاهت می كنم غم منو بغل می كنه و نمی دونی چقدر حسرت می خورم از اینكه پیشت نیستم ، هیچ وقت نبودم ،

یعنی فقط یه بار در تمام طول زندگیم...

عزیز دلم گاهی كه غم خیلی روم فشار میاره و مثل همیشه تو نیستی پیشم با عكست حرف می زنم اما می ترسم خیلی

نگات كنم چون اگه مامانم یا بابام بفهمه خودت می دونی كه ...

دلم برای تمناهای خودم می سوزه ، حس می كنم خدا هر چی رو كه با دل پاكو چشم گریون بخوای به آدم می ده آخه تو

بگو چقدر برای دیدنت و دلتنگی هام گریه كنم ، تا كی به خاطر دوریم ازت ،بترسم كه ...

تا كی به دیگران غبطه بخورم تا كی صبر كنم ، این یه ماهم می گذره اما باور كن من هیچ امیدی بهش ندارم ، رضا حتی

اگه بعد از این یه سال ما راحت تر با هم باشیم هیچ چیزو هیچ كس نمی تونه جواب زجر كشیدنامونو بده ، هیچ چیزو هیچ

كس نمی تونه جبرانه اشكامون باشه ، هیچ كس و هیچ چیز نمی تونه تنهایی سه سالمونو پر كنه ، هیچ چیزو هیچ كس نمی

تونه بفهمه چی كشیدیم ،هیچ كس و هیچ چیز نمی تونه گذشته تلخمونو بهمون پس بده تا تلخی هاشو بریزیم دور ، ما با هم

خوش بودیم اما می شد طور دیگه ای باهامون رفتار بشه...

من از گذشتم پشیمون نیستم فقط دلم به حال مظلومیتمون می سوزه به زجرایی كه كشیدیم و داغونمون كرد.

 

رضا من آرامش می خوام از این نقاب همیشه خندون خسته شدم...

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه ه ه ه ولش كن

ببخش با حرفام ناراحتت كردم آخه دلم خیلی گرفته ، نگرانم نكنه از چشمت افتاده باشم ، نگران خودتو آیندتم هستم .

رضای من نمی دونی چقدر دوستت دارم ، رضا عشق به تو بهم اعتماد به نفس می ده چون خیلی خوشحالم كه یه نفرو

دارم كه به فكرمه با این كه خیلی ازش دورم دلم می خواد داد بزنم بگم كه ماله توام اما می دونی كه نمی شه ...

رضایی به امید دیدنت ، به امید اون روز كه بپرم تو بغلت و منو محكم بگیری و به خاطر دلامون زار زار با صدای بلند

گریه كنم به امید اون روز كه دستامو بگیری و با هم بریم بگردیم و من هوس لواشك كنم و تو برام بخری به امید اون

روزی كه ولنتاین باشه و پیش هم باشیم و به هم هدیه بدیم به امید این كه روز تولدمون به هم هدیه بدیم ، به امید اون

روزایی كه همش از حال هم با خبریم ، به امید تا ابد عاشق ، صبر می كنم





دلتنگی های: هانیه، 
شنبه 1 اسفند 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
ابراز علاقه

سلام


من هانیه ام

نیومدم از زمونه گله كنم چون به رضای خودم قول دادم به چیزای بد فكر نكنم اومدم تا شما بهش

بگید خیلی عاشقشم بهش بگید یك ماهو به خاطرش تحمل می كنم اما غم گذشته ها داره از پا درم

میاره می دونم اون دلش به موندنو مقاومت كردنه من خوشه واسه همین و به عشق رضام تا الان

موندم چون خودش می دونه كه زندگی نمی تونم كنم بدون رضا من بی برو برگرد عاشقش شدم

چون رضا پاك ترین قلبو داره چون اون به پای من عشق ریخته و خدا رو شكر اینقدر به من محبت

كرده كه بیشتر خدا رو شكر به محبت هیچ پسری جز اون نیازی ندارم دلم طاقت ناراحتی هاشو

نداره

چند روز پیش ازم گله كرد كه چرا كمتر از قبل بهش ابراز علاقه می كنم نمی دونید چقدر دلم از

این حرفش گرفت چقدر از خودم بدم اومد رضایی كه داره زندگیشو به پای من می ذاره چرا باید

همچین احساسی بهش دست بده به خاطر كوتاهی های من اومدم تا ازش معذرت بخوام و به همه

بگم كه رضای من تمام زندگیه منه عشق منه بدون رضا زندگیم برام معنی نداره رضا عزیز ترین

فرد زندگیمه با وجود اون زندگیم قشنگه چون توی سه سال عشقمون همیشه با من بوده و ازم

حمایت كرده اون لایق افتخاره من با دنیا عوضش نمی كنم رضا مرده منه و من مردمو تنها

نمی ذارم من عاشق غرور و صلابته رضام من در كنار رضا احساس آرامش می كنم...

رضا خیلی دوستت دارم به خدا قسم خیلی دوستت دارم





دلتنگی های: هانیه، 
سه شنبه 27 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
من پیشتم رضای عزیزم

سلام مرد زندگیه من

برای تو می نویسم رضای عزیزم ، خیلی دلم برات تنگ شده احساس قشنگی به تو دارم ، دلم كه تنگت می شه بیشتر از پیش یادت می افتم ، شاید باورت نشه اما هر چیزی حس با تو بودنرو در من به وجود میاره نمی دونم چه جوری باید بگم دارم می فهمم كه عادت نیست یعنی همیشه دعام این بوده ، رضا عشق به تو با تك تك سلولهای بدنم ، با هر ثانیه از زندگیم پیوند خورده ... خیلی دوستت دارم

 

عزیزم متن بالایی  روز یكشنبه توی دفتر خاطرات جدیدم برای تو نوشتم و نمی دونی چقدر آرومم كرد...

رضای من عزیز دلم ما نزدیك سه سال هر مشكلی رو تحمل كردیم یادته اون موقع مشكلات سر خانواده ی من بود و تو با صبوری منو همراهی كردی و تنهام نذاشتی در صورتی كه این كار برات خیلی آسون تر بود كه رهام كنی و دردسر این عشق راهه دورو از خودت برونی اما تو با من موندی تو امتحانت رو پس دادی خیلی خوب هم پس دادی حالا نوبت منه

 

ما توی همه مشكلاتمون غیر از خدا و همدیگه هیچ كسی رو نداشتیم مطمئن باش از این به بعد هم همین طوره و ما با همیم هانیه بدون رضا معنی نداره عزیزم

 

بارها بهت گفتم تحمل دیدن ناراحتیتو ندارم رضای من ، به خدا حاضرم هر جور سختی رو تحمل كنم تا تو غمگین نباشی خودت منظورمو می فهمی

رضای من مطمئن باش كه همیشه حمایتت می كنم چون هر زنی باید از مرد زندگیش حمایت كنه من همیشه دلم می خواسته كه مرد زندگیم باصلابت و پر غرور باشه ، دلم می خواسته كه حرفش برای همه حرف باشه و همیشه سعی كردم كه غرور تو خورد نشه چون من عاشق غرورتم ، عزیز دلم دلم می خواد بخندی خودت می دونی كه غم دوریمون خودش یه كوهه غم ناراحتیه تو كه دیگه منو می كشه

قربونت برم اینا همه امتحانه با كمك خدا ما با هم می مونیم بنده ی خدا نا امیدمون كنه خدا مارو نا امید نمی كنه به این ایمان داشته باش

خیلی بیشتر از اونی كه فكرشو كنی دوستت دارم خیلی بیشتر ........





دلتنگی های: هانیه، 
سه شنبه 27 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
ما باهمیم

سلام عزیزم

رضا به نظر من این مسئله باعث شد بیشتر به هم نزدیك بشیم و بیشتر قدر همو بدونیم

رضای عزیزم متنی آماده نكردم كه بنویسم اما خوشحالم كه بهم اعتماد داری نمی ذارم دلت بشكنه

خدا كمكم كنه ...

رضای عزیزم خیلی دوستت دارم ...

من بهت نیاز دارم ، ما با همیم ...

قول می دم بیشتر بنویسم ...

خیلی دوستت دارم ، ما با همیم و با هم مشكلاتمون رو حل می كنیم ، خیلی خوشحالم كه ازم حمایتم می كنی

من خیالم از این بابت راحته تو تكیه گاهه محكم منی من بهت افتخار می كنم خیلی دوستت دارم عزیزم





دلتنگی های: هانیه، 
شنبه 17 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
هنر یا نه ؟

رضای خوبم سلام

رضایی از یه چیزی توی آینده خودم خیلی می ترسم

رضا درسته كه من رشته هنر رو انتخاب كردم و خیلی هم دوستش دارم اما همش نگرانم كه اگه اون خلاقیتی رو كه باید

به عنوان یك هنر مند داشته باشم در من وجود نداشته  باشه چی؟

اگه فقط علاقه باشه و استعدادش رو نداشته باشم چی ؟

من خیلی می ترسم هرچند كه توی آزمونهام درصده خلاقیت تصویری و تجسمیم از همه بالاتره اما من هنوز نگرانم ، من

عاشق رشته ای كه انتخاب كردم هستم اما اگه توش موفق نشم شكست خیلی سختی می خورم و كلی هم حرف پشت سرم

زده می شه...

وقتی فكر می كنم در آینده توی رشته مورد علاقم فعالیت می كنم توی اون همه رنگ و نقش بین اون همه ذوق و هنر و

سلیقه ، از خوشحالی قلقلكم میاد اما بازم نگرانم ...

رضایی نظر تو چیه ؟

كاش راهی بود تا من می تونستم میزان موفقیت یا خلاقیتم رو بفهمم...

من نمی خوام غیر از هنر وارد رشته ی دیگه ای بشم به معنای واقعی بهش علاقه دارم...

خدا كمكمون كنه ...

كاش تو پیشم بودی...

 

عزیزم نمی خوام نگرانت كنم اصلا این قصدو ندارم ولی این روزا اصلا وضع خوبی ندارم نه روحی نه جسمی دلم یه

مسافرت می خواد بدون مامانو بابام ، احساس می كنم واقعا به همچین سفری احتیاج دارم روحیه ام داغونه خسته شدم كاش

یه جوری خدا برام جورش كنه ، خیلی سختمه...

رضای من آینده نگرانم می كنه  و از طرفی خیلی مشتاقم كه زودتر از راه برسه حالم زیاد تعریفی نداره ، از زندگی

كردن فقط زنده بودنشو دارم ، احساس می كنم به یه تغییر وضعیت و روحیه ی شدید احتیاج دارم ...

می دونم كه حرفامو درك می كنی و اینو هم می دونم كه تو هم دقیقا مثل منی ، می دونم این شرایط داره  روی تو هم

فشار میاره و خیلی از این بابت ناراحتم ما داریم له می شیم رضا اما دلم خوشه كه باز هم باهمیم ...

رضا خسته ام خیلی خسته

رضای عزیزم قربونت برم واكسن یادت نره ها

راستی وقتی می زنی واكسنو بعدش درد داره مواظبه خودت باشی ها ...

جون هانیه یادت نره اگه یادت بره خیلی بد می شه ...

این واكسن سه مرحله اییه هر سه تا شو بزنی ها باشه آقایی؟

رضای من دوستت دارم

عزیزم دلم خیلی تنگته بدجوری تنگه ولی تا الان همچین احساسی نداشتم احساس می كنم بالهای عشقم باز شده حس می كنم

خیلی آزادانه دوستت دارم بدون رنگ و ریا

خیلی دوستت دارم

راستی آقاییه من عكسهات خیلی قشنگن واقعا نازن  واقعا بهت افتخار می كنم رضا من این همه تلاش تورو برای درست

انجام دادن كارها تحسین می كنم تو فوق العاده ای

اما من از قبل آرزوی یه عكس دیگه رو داشتم می شه لفطا زحمت اونو برام بكشی لفطا ......

هی ... هی ...

مرسیییییییییییییییییییی            البته ببخشید كه باعثه زحمتت می شم اگه اذیتت می كنه بی خیال می شم عزیزم

دلم نمی خواد جلوی درس خوندنتو بگیره فدات شم

 

در ضمن من كه این همه قابل تعریف نیستم آقایی تو خیلی نسبت به من لطف داری

 

مطمئن باش من هستم ، تو هم باش





دلتنگی های: هانیه، 
جمعه 9 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
من بهت نیاز دارم

اینبار دیگر غم و گریه سوی چشمانم را خواهد ربود

می دانم ستاره درخشش غصه را در دلم خواهد ستود

اینبار هم مهمان هر روزه ی دلم غم بود و غصه بود

دیگه حتی لالاییه یاسای باغچه بی تو خوابم نمی کنه

بی تو حتی دست خیس بارون مثل همیشه شادم نمی کنه

بی تو ماه من روز و روزگارم بی نوره

بی تو ای شوق من برای زندگی ، زندگیم بی شوقه ، بی شوره

ای سنگ صبور ، عشق راه دور

دوستت دارم

ای شكوه نور ، کوه پر غرور

دوستت دارم

دلم تنهاست تنهای تنها

بی تو چقدر تلخن این روزها چقدر سردن این شبها

چقدر خستست چقدر بی روح همون لبخندی که زندگی می داد

چقدر بیداد چقدر فریاد دل من باز مثل همیشه یه همزبون می خواد





دلتنگی های: هانیه، 
چهارشنبه 7 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
معذرت خواهی

سلام

اومدم تا یه چیزی بگم

چند وقته پیش به یكی از دوستای نتیم گفتم اگه با رضا آشنا نمی شدم شاید مهندسی می خوندم بعد با خودم گفتم اگه رضا منظور حقیقیه

منو متوجه نشه خیلی ناراحت می شه از این حرفم و در این صورت بهش حق هم می دم

عزیز دلم رضای من منظورم از این حرف دقیقا جنبه مثبتش بود اگه با تو آشنا نمی شدم تنها و غمگین می موندم آشنایی با تو باعث

شد خودمو ، تواناییها و استعدادهامو بشناسم تو باعث شدی ، من تغییر كنم تو با مهربونی تمام نیازهای احساسیه منو بر طرف كردی

و این به قدری برای من ارزش داره كه زبونم نمی تونه اندازشو بگه ، تو با این كارت منو از آینده ای كه مطمئنا توش بدون تو  

خوشحال نبودم نجات دادی ، من مدیون تو هستم

من با تو رشد كردم هر روز و هر قدم با تو، من بیشتر رشد كردم و همه اینها به خاطر اعتمادی بود كه تو به من داشتی ،

من از زندگیی كه الان با تو دارم هزار برابر بیشتر از گذشته بدون تو راضیم به خدا قسم ، به همین بی قراری كه الان از عشقت

دارم قسم ...

من به خاطر تو الان این همه از زندگیم راضیم چون تو از من حمایت كردی و به این حرفم اهمیت دادی كه نمی خوام زندگی معمولی

داشته باشم هرچند كه هنوز هر دوتامون اول راهیم اما به خدا قسم رضا من عاشق زندگی با تو ام ، اصلا حاضر نیستم برگردم به

گذشته و اونو عوضش كنم چون تورو به دست آوردم كه این از هر چیزی با ارزش تره برام

 

رضای من به خدا اینا حرفای دلم بود و كاملا قبولشون دارم من دلم به تو خوشه با دنیا عوضت نمی كنم...

به خدا خیلی دوستت دارم ، اگه از اون حرفم ناراحت شدی ببخشید عزیزم به خدا من می خواستم رضایتم رو از این وضعیت بگم من اصلا از این بابت احساس بدی ندارم

رضا خیلی دوستت دارم به خدا راست می گم

رضا دلم خیلی تنگته خیلی خیلی

كاش زودتر تموم بشه ...

بازهم معذرت می خوام آقاییه پر افتخارم





دلتنگی های: هانیه، 
چهارشنبه 7 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
دل تنگی

سلام

حرف جدیدی ندارم جز اینكه خیلی دلم تنگته...

چرا نیومدی عزیزم چیزی شده؟

بهم یه خبری بده نذار نگرانت بشم آقایی ...

رضا می خواستم ازت بپرسم جسارتا تو واكسن هپاتیت ب زدی عزیزم یا نه؟

اگه نزدی زودتر برو بزن قربونت برم تا عصبانی نشدم

هی ... هی ... شوخیدم

رضا دلت چه طوره ؟ تنگ شده یا نه ؟

خیلی دوستت دارم

بازم به خاطر همونی كه خودت می دونی ممنون تو خیلی خوبی عزیزم

رضایی مرسی مرسی مرسی مرسی اگه تو نبودی وااااااااااااااای چه افتضاحی میشد

تا تو هستی خیالم راحته

رضای من اول خدا بعدشم رضا ...

دوست دارم برام بنویسی

دوستت دارم آقایی خیلی به خدا

بدجوری دلم تنگته مثل همیشه داغونتم





دلتنگی های: هانیه، 
شنبه 3 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
خیلی خیلی مرسی

سلام رضایی

خوبی عزیزم ؟

دلم خیلی تنگته نمی دونم باید چی كار كنم از طرفی لازمه كه این مدت رو تحمل كنیم و دلم لك زده برای درد انتظار عشق و از طرفی هر روز كه می گذره بیشتر بی قرارت می شم...

رضا یه چند روزی خیلی روم فشار بود خودت می دونی چرا ...

احساس می كردم هر چی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر توی مشكلات فرو می رم ، دیگه خودت می دونی كه چقدر

روحیه ام خرابه ، فقط گریه می كردم و به خدا می گفتم كه كمكم كنه ، تا دیشب كه موضوع رو به بابام گفتم و همه چی ت

موم شد با بابام صحبت كردم و ماجرا رو براش تعریف كردم اونم خیلی راحت با قضیه برخورد كرد و همه چی شكر خدا

حل شد...

 

نمی دونی چقدر حالم بد بود قبل از اینكه بهش بگم تنم یخ كرده بود هی به خودم دلداری می دادم كه  واقعا قضیه اونقدر كه

فكر می كنی بد نیست واقعا هم همین طوری بود اما دیگه اعصاب داغونه من نمی ذاشت آروم باشم وقتی به بابام گفتم اول

یه كم باهام حرف زد بعد یه نگاه كرد بهم و خندید ، دستشو دراز كرد طرفم كه بغلم كنه واااااااای تازه آروم شدم انگار یه

كوهو از روی كمرم برداشتن

 

رضای عزیزم وقتی این موضوع رو بهت گفتم اصلا توقع نداشتم كه بخوای اون طوری كمكم  كنی ، وقتی اونقدر آروم و

بی بهونه خواستی كه بهم امیدواری بدی و كمكم كنی انگار دنیا ساكت شده بود تا من فقط صدای تورو بشنوم...

 

نمی دونی چه اعتماد به نفسی پیدا كردم با اینكه پیشم نبودی اما حضور تورو محكم تر از همیشه كنارم احساس كردم...

 

حس مردونگیت اون لحظه به همه حس های منفیی كه داشتم غلبه كرد و مثل همیشه منو مطمئن كرد كه توی هر مشكلی

تو از من محافظت می كنی و این بزرگترین دلداری برای من بود كه مرد زندگیم بعد از خدا یه تكیه گاهه خیلی مطمئنه

برام و نمی دونی چقدر بهت افتخار كردم ...

 

خیلی خوشحالم از این كه تورو دارم رضا ...

بهم ثابت كردی كه چقدر برات مهم هستم و این خیلی برام دلنشینه ، من عاشق اون همه صلابت و استحكامتم و این خیال منو راحت می كنه كه تو برای حل هر مشكلی یه راه حل داری و از این خوشحالم كه همیشه منو شریك خودت دونستی

رضای من چیزایی رو كه برام فرستادی نگه داشتم چون لازمم نشد همین كه برام فرستادیشون بدون هیچ چشم داشتی كلی ارزش داره

ولی یه شماره ای بهم بده كه بهت برشون گردونم ، همین خیلی برام مهمه كه این مشكل با اینكه باعثش تو نبودی اما باز تنهام نذاشتی

و اون كارو كردی  و حتی نخواستی مطمئن بشی كه راست می گم یا دروغ ...

وااااااااااااااااای عزیزم الان این قالبی رو كه سا ختی دیدم

 

رضا تو معركه ای آقایی خوش سلیقه من ، عزیز دلم خیلی بهت افتخار می كنم دقیقا مدلش همونی بود كه می خواستم خیلی هنر مندی

عزیزم حتما برات عكس می فرستم تا بذاریش توی قالب

خیلی دوستت دارم

بهت افتخار می كنم رضا ی من

 





دلتنگی های: هانیه، 
جمعه 2 بهمن 1388 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  


  • خانه

  • پستچی
    همرنگی با ما
    RSS
    ATOM
    رضا (113)
    هانیه (70)
    رضا و هانیه (6)
    رضا و هانیه
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    دی 1388
    آذر 1388
    آبان 1388
    مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    تیر 1388
    خرداد 1388
    اردیبهشت 1388
    فروردین 1388
    عزیزم مباركت باشه
    چی بگم
    ممنونم
    زیر نور شمع
    خبر ... خبر ...
    تبریک گلم
    رضا باورت می شه
    عشق جاودانه ی من و تو
    دوستت دارم خیلی
    دوستت دام تا پای جون
    ابراز علاقه
    من پیشتم رضای عزیزم
    دروی من و تو
    راه چاره ای نداره
    ما باهمیم
    همه ی حرفای آخرمون
    خاطرات روزانه پری و آهنگهای درخواستی
    فریاد دردها
    دوستت دارم آرزو جان
    دلنوشته های یه عاشق
    عاشقانه های الهام و محسن
    دانلود جدیدترین نرم افزارها
    فرزند آدم
    شیك موزیك
    بیا vinezحال کن
    سنگ اسمانی
    همه ی دوستانمون
    رفتن دوستان
    به نظرتون رضا بیشتر هانیه رو دوست داره یا هانیه بیشتر رضا رو دوست داره؟











    سر زدن های امروز : عاشق
    سر زدن های دیروز : عاشق
    همه ی ملاقاتها : عاشق
    ملاقاتهای این ماه : عاشق
    ملاقاتهای ماه قبل : عاشق
    عاشقان : تنها
    همه ی دل نوشته ها: عدد
    آخرین پایبندی:
    آخرین دل تنگی :

    ابتدا نیت كنید سپس برای شادی روح حافظ و همه ی اسیران خاک سه صلوات بفرستید

    .::. حالا کلید فال را فشار دهید .::.

    برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
    بی تو به سر نمی شود