تبلیغات
بهترین عاشقان دنیا - شنبه ی خونین من (3)
بهترین عاشقان دنیا



شنبه ی خونین من (3)

یه مدت که گذشت و همه چی آروم شد واسه تولدم هانیه و مامانش رفته بودن خرید و باباش برام

پست کرده بود. خیلی خوشحال بودم که هنوز میشه امیدوار باشم. این جریان رو که فهمیدم واسه

تولد هانیه کولاک کردم یه کادو فرستادم که واقعا رضایتم رو نشون میداد.

بعد از اینکه گوشی رو از هانیه گرفتن اینقدر اذیت کردیم تا خانواده ی هانیه راضی شدن هفته ای

یکبار اونم به مدت نیم ساعت با هم حرف بزنیم. یه مدتی هم اینجوری بود. هم اون نیم ساعت رو

حرف میزدیم هم بعضی وقتا شیطونی میکردیم و هروقت میشد حرف میزدیم از شانس بد بعد از

مدتی باز هم مامانش فهمید و به باباش گفت و بابای هانیه گفت همون نیم ساعت هم لغو شه. به

اجبار بهمون تحمیل کردن و بعد از مدتی که همه چی آروم شد ما دوباره با هم حرف زدیم اما باز

مامانش فهمید و دوباره بحث و دعوا تا اینکه تونستیم اون هفته ای نیم ساعت رو برگردونیم. چند

ماهی اینجوری بود تا اینکه نیم ساعتمون شد چهل دقیقه و پنجاه دقیقه و با زبون بازی من نیم

ساعت تبدیل شد به یک ساعت.

گذشت و گذشت تا عید سال بعد و هانیه تصمیم گرفت که یه خط و گوشی از دوستش بگیره و

تعطیلات عید با هم در ارتباط باشیم، عید من میرفتم مغازه ی بابام و کمکش میکردم اما به خاطر

همین نتونستم درست با هانیه در ارتباط باشم خودم میدونم بد بهش گذشت و واقعا توی اون زمان

تا اونجا که میتونستم بهش پیام میدادم اما مثل همیشه نمیشد و همین باعث شد که من واقعا

شرمندش شم. این عید هم گذشت با هر سختی و آرومی.

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اون آقایی که توی مخابرات برامون کارمون رو درست

کرده بود زنگ میزنه به هانیه و مامانش متوجه میشه. من واسه اینکه شر نشه  واسه هانیه و

اون آقا گفتم این آقا به من زنگ زد و یه سوال داشت چون به رشته ی هانیه مربوط میشد گفتم

زنگ بزنه از هانیه بپرسه و طبق معمول همه چی سر من شکسته شد. هرجور بود این موضوع

رو هم جمع و جورش کردم و اوضاع آروم شد. تا اینکه سر یه موضوع بیخود یه بحث بزرگ

بوجود اومد و بعد از کلی حرف زدن قرار شد یک سال هیچ رابطه ای نداشته باشیم و این بار هم

بهمون به اجبار و زور تحمیل کردن و ما هیچ راهی جز قبول کردن نداشتیم.

یه چند روز اول رو رد کردیم اما نتونستیم بدون هم باشیم و باز هم با هم رابطه داشتیم اوضاع

خوب بود و ما روز به روز به هم محتاج تر بودیم. هر بار از خدا طلب میکردم یه نشونه بهم میداد

و این باعث میشد که بیشتر هانیه رو دوست داشته باشم. با هزار ترس و لرز یه سال رو رد

کردیم  و با هم در ارتباط بودیم یک سال تموم شد و وقتی قرار شد که نظرمون رو بخوان واسه

ادامه دادن یا تموم کردن بدون هیچ حرفی بهم گفتن نه هنوز باید صبر کرد تا تیر ماه. اینم با تحمیل

و زور و اجبار بهمون قبولوندن و ما منتظر بودیم. تقریبا چهار سال رو با این مشکلات رد کردیم و

هر روز یه فکری داشتیم جوری بود که من توی این سن موهام سفید و هانیه قرص اعصاب

مصرف کرد.

چهار سال زندگی رو به امید داشتن هانیه رد کردم، همه جور تلاشی براش کردم و از هیچ کاری

برای شاد کردنش دریغ نکردم و با تمام وجود خوشحال بودم از شاد بودنش. تنها مشکل ما سر

مذهب بود که من شیعه بودم و هانیه سنی و همین باعث شد تا ما این همه از هم فاصله بگیریم.

خدا  شد بهانه ای تا من و هانیه  رو زجر بدن و روز به روز دل مارو بیشتر بشکونن اونقدر که

حتی ذره ای هم ازش نمونه و ما رو  توی تنگنای انتخاب کردن گذاشتن.

هانیه باید تصمیم میگرفت که یا با من باشه یا خانوادش و من خوشحالم که توی این مدت زندگی

روخوب فهمید هرچند سخت اما مفید و خوشحالم که انتخابی رو کرد که حاصل تصمیم خودش بود

نه تحمیل واجبار و با نهایت عشقی که بهش دارم بهش تبریک میگم به خاطر تصمیمی که گرفت.

 

با تمام وجود بهت میگم دوستت دارم و برای اولین و آخرین بار توی زندگیم عاشقت شدم و

خوشحالم که وفادار بهت بودم و اینجاست که رقابت واسه بدست آوردن تندیس وفای عشق رو به

خودم هدیه میکنم و رتبه ی اول خاطره ها و افکارم رو به تو میدم و اینو بدون هر جای این دنیای

بزرگ که باشی دلم فقط اسم تورو صدا میکنه و سلطنت نشین همیشگی قلبم تویی و اینو فراموش

نکن که همیشه عاشق و منتظرت می مونم. ناله هامون هیچ جوابی نداشت بر خلاف عشقمون که

جاودانه شد.

از من گذشت همه چی رو به خدا میسپارم روزگار به من خوبی نکرد. داستان من و تورو هم

میذارم به حساب ظلم روزگار.یادش به خیر به خیر باشه همه ی خاطراته با هم بودن با خوشی یاد

بشه از حرفا و اتفاقاتی که بینمون افتاد.یاد تک تک لحظه های حرف زدنهامون به خیر.تکرار

لحظه های رفته یعنی توقع ممکن از غیر ممکن ها.

این آخرین حرفای من به تو هست. شاید اینو نگه داری، شاید فراموشش کنی یا شاید که برای

آخرین بار بخوای اینو بخونی من نباشم اما ازت میخوام با تمام وجود مواظب خودت باشی و هیچ

وقت ترانه های غمگین دوران عشقمون رو زمزمه نکنی.

دلم نمیخواد تا زمانی که ازدواج نکردی با کسی باشی، نمیخوام کسی جز اونی که قراره لایقت

باشه خوبیات و مهربونیاتو حس کنه واسه تنهایی هام نگران نباش اینو مطمئنم که تو تنها نمیمونی

و به خاطر همین دلم میخواد به عشق بینمون وفادار باشی و اینو بدونی که حتی اگه از هم بگذریم

من تا ابد دوستت دارم و اینو ازت میخوام که هیچ وقت عاشق نشی چون میدونم روزگار با عاشقا

ساز مخالف رو میزنه. نمیخوام لحظه ای بهت بد بگذره، نمیخوام حالا که از هم دور میشیم

عشقمون هم دور شه، نمیخوام کسی فکر کنه حالا که من نیستم هرکاری کنه و هر حرفی بهت

بزنه. هانیه یه سپر همیشگی داره که حاضر نیست کسی یه کلمه توهین بهش کنه.

مامانت با اینکه طریق نسبتا اشتباهی رو واسه فهموندن ما انتخاب کرد اما واقعا زن خوب و

مهربونیه. با اینکه رفتار مستبدانه ای داره اما چیزی توی دلش نیست حرفش رو گوش کن مطمئنم

که مامانت برات بد نمیخواد. مامان تو اگه باهاش خوب تا کنی هرکاری بخوای برات میکنه. بابات

رو هم فراموش نکن که هرچی داری از بابات هست و با اینکه فکر میکنی بهت بد رفتاری میکنه

و توجهی بهت نمیکنه تو بهش توجه کن و با اینکه اونجا نیستم واقعا خستگی زحمت هایی که

براتون میکشه قابل حس هست و اینو مطمئنم که مامانت سعی میکنه با هر تلاشی بابات رو

تمکین کنه و بابات هم در مقابل تلاشش رو میکنه تا نسبت به اون چیزی که در توانشون هست

زندگی رو برای شما بی کم و کاست بچرخونه. یادت نره  که مهربونی رو از مادر و استقامت رواز

پدر یاد بگیریم.





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()


  • خانه

  • پستچی
    همرنگی با ما
    RSS
    ATOM
    رضا (134)
    هانیه (76)
    رضا و هانیه (6)
    رضا و هانیه
    آبان 1391
    تیر 1391
    خرداد 1390
    شهریور 1389
    مرداد 1389
    تیر 1389
    خرداد 1389
    اردیبهشت 1389
    فروردین 1389
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    دی 1388
    ازدواج دو مزه ی زندگیت مبارک
    پاک تر از هر انچه پاک است
    خاتمه
    HR
    شنبه ی خونین من (1)
    شنبه ی خونین من (2)
    شنبه ی خونین من (3)
    شنبه ی خونین من (4)
    کسی اینجارو میخره؟تو هم غریبی مثه من
    تولد غریبت مبارک
    برای آنکه دلیلم را میداند
    امیدوارم براتون پیش نیاد
    دوست دارمش
    دوستت دارم رضا
    یه یه یه
    همه ی حرفای آخرمون
    من تنها شدم
    عاشقانه های عشقه من هانیه جون
    غم قطره*مرد تنها*
    همه ی دوستانمون
    رفتن دوستان
    به نظرتون رضا بیشتر هانیه رو دوست داره یا هانیه بیشتر رضا رو دوست داره؟











    سر زدن های امروز : عاشق
    سر زدن های دیروز : عاشق
    همه ی ملاقاتها : عاشق
    ملاقاتهای این ماه : عاشق
    ملاقاتهای ماه قبل : عاشق
    عاشقان : تنها
    همه ی دل نوشته ها: عدد
    آخرین پایبندی:
    آخرین دل تنگی :

    ابتدا نیت كنید سپس برای شادی روح حافظ و همه ی اسیران خاک سه صلوات بفرستید

    .::. حالا کلید فال را فشار دهید .::.

    برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
    بی تو به سر نمی شود



    غم قطره*مرد تنها*

    غم قطره

    بی تو به سر نمیشود