تبلیغات
بهترین عاشقان دنیا - شنبه ی خونین من (1)
بهترین عاشقان دنیا



شنبه ی خونین من (1)

آخرین نامه ی من:

به نام یگانه خالقم ، خدای مهربانم

سلام:

من همان آشنای دیروزم که چون غنچه ای بی پناه در سایه ی استواری ساقه ات جان گرفتم و

امروزبرگ زردی در چشم تو بیش نیستم، مرا بیامرز به خاطر همه ی افکار گل گونه ام که به

خاک آرامید و من با صدای نفسهایم سکوت همیشه بیدار خاموشیهایم را ندا میکنم ، مرا آرام

خوانید که جز آرامش عشق چیزی نخواندم سزاوار است آنچه که ستم بر من روا شد تا به منزلگاه

محبتهایم رسد.تلاشش را تقدیر و وفای بی دریغش را منت، تبریک بر تو ای ستم که دمی مرا

فراموش نکردی.

 

امروز 6/6/1389 هست و من  آخرین حرفام رو برات مینویسم تا بگم 1 ماه و 15 روز دیگه

میشه 4 سال با هم بودیم خوب و بد رو خدا میدونه اما میدونم که این چهار سال جوری بود که من

رو یه مجنون خطاب کرد. یه نگاه به تاریخ میکنم دوست دارم از اول شروع کنم فکر کنم ارزش

آخرین حرفها رو داشته باشه.

چهار سال پیش من با دختری آشنا شدم و اولین اسمی که بهم گفت نازنین بود و بعد از پرس و

جوی من شد مهسا و توی یک صحبت بی هدف فهمیدم که اسمش هانیه هست. یه دوست پسر

داشت و ظاهرا خیلی همو دوست داشتن اما اینجوری که پیدا بود رابطشون شکراب شده بود و از

اونجایی که من جنس پسر رو میشناسم از سادگی هانیه سوء استفاده کرده بود و خیلی قول ها رو

بهش داده بود. رابطشو با من ادامه داد و با حس تنهایی که به هانیه داشتم سعی کردم طوری رفتار

کنم که حتی یک لحظه هم به رابطه ی قبلیش فکر نکنه با تمام وجود براش تلاش میکردم. خیلی

داغون بود درست مثل یه شمع رو به پایان بود البته میشه رو حساب بچگی هم گذاشت، خدارو

شکر تونستم سر و سامونی به قلبش بدم. بذار حالا که قراره از اول بگم رک باشم.هانیه همه چی  

داشت حتی میتونست ناز کنه یا حتی اراده داشت و واسه یه کاری که میخواست انجام بده خیلی

مبهم نبود. من هیچی نداشتم من اراده نداشتم  نمیتونسم کاری کنم واسه همه کارام کمک

میخواستم و مبهم بودم. خدا کمکم کرد و تونستم یه هانیه بسازم که تا حدودی زندگی و مشکلات

زندگی رو درک کنه. اینو خودشم فهمیده بود هروقت دلش میگرفت هیچ کس نمیتونست آرومش کنه

تا این افتخار نصیب من شد. یه جورایی مامانش داستان دوست قبلیش رو میدونست اما مطمئن

نبود. مدتی گذشت و ما همچنان روزی چند ساعت با هم حرف میزدیم واقعا دوران قشنگی بود.

من با صدای هانیه از خواب بیدار میشدم و همیشه بهش میگفتم ساعت زنگداره من. هرچی بیشتر

با هم حرف میزدیم تشنه تر میشدیم رابطمون خیلی قشنگ و صمیمی بود تا اینکه یه روز داشتیم

حرف میزدیم مامان هانیه فهمید، حسابی مونده بودیم چکار کنیم. مامانش فکر میکرد من دوست

قبلیه هانیه هستم و...اما وقتی فهمید از یه شهر دیگه هستم و ربطی به اون ندارم متقاعد شد و

ظاهرا به خیر گذشت البته منم زیاد شل و ول نبودم گفتم اشتباه شده و من کارمند مخابرات هستم و

یه چندتا دروغ شاخدار تا اینکه جریان مامانش تموم شد و ما دوباره به کارمون ادامه دادیم و بعد

از یه مدت من هم شماره ی بابای هانیه رو داشتم هم مامانشو و هم خونشون رو. یه روز زنگ

زدم به موبایل مامانش و وقتی فهمیدم مامانش برداشته قطع کردم بعد زنگ زدم خونشون و باباش

برداشت اونم قطع کردم تا این که شب بهم زنگ زدن و یه جورایی ضایع کرده بودم، خلاصه بعد از

کلی حرف زدن و بحث کردن فهمیدن که جریان چیه وما همو دوست داریم. محدودیتها شروع شد و

ما هم لجبازی و دلتنگیمون اجازه نمیداد حرف گوش کن باشیم.

وقتی باباش فهمید تصمیم گرفت به من زنگ بزنه و هانیه قبل از اینکه اونا زنگ بزنن به من زنگ

زد و گفت که میخوان به من زنگ بزنن و اولین و قشنگترین دوستت دارم رو بهم  گفت.از اول

دوستیمون این اولین باری بود که با صراحت بهم گفت دوستت دارم و به خاطر همین هیچ وقت

فراموشم نمیشه و واقعا برام دلنشین بود با این که مدتها از اون حرف گذشته اما هنوز برام تازگی

داره.هرجور بود حتی روزی یک دقیقه باهم حرف میزدیم اون قدر سماجت کرده بودیم که یه روز

که عموی هاینه خونشون بود هاینه واسه اینکه از دست عموش فرار کنه و بتونه با من حرف

بزنه سر از پشت بوم در میاره. اونقدر پافشاری داشتیم واسه حرف زدن که هانیه با پولایی که

جمع کرده بود یه خط و گوشی دور از چشم خانوادش و با کلی بحث و دعوا با من خرید تا با هم

بهتر رابطه داشته باشیم یه مدتی هم با گوشی در ارتباط بودیم تا دوباره مامانش فهمید و یه مدت

گوشی رو ازش گرفتن و با قاپزنی های هانیه و اذیتهای من دوباره گوشی رو بهش دادن.هزار

جور راه و بیراه رو رفتیم تا بتونیم صدای همو بشنویم.

اونقدر با هم حرف زدیم و بی خبر از اینکه قبض تلفن هم در راه هست و وقتی هانیه زنگ زد

مخابرات که هزینه رو بررسی کنه یه مبلغ خیلی بالا اومده بود و هردو نگران بودیم تا اینکه بدونه

اینکه به کسی بگیم من به مامانم گفتم سیصد هزار تومن پول لازم دارم با اینکه با مامانم قهر

بودم حسابی نازشو کشیدم و یه رسید بهش دادم که از پول توو جیبیام کم کنه و پول رو بهش

برگردونم. خدا خیرش بده.هانیه که زنگ زده بود مخابرات یه آقایی برداشته بود و وقتی فهمید که

هانیه شکه شده برامون قبض رو دو قسط کرد و من مجبور بودم واسه اینکه پول رو برسونم

خودم برم اونجا. با یه تیر دو نشون زدم هم میخواستم هانی رو از نزدیک ببینم هم این مشکل رو

حل کنم. قبل از موعد مقرر رفتم مشهد. اون موقع با خانواده رابطه ی خوبی نداشتم و یه جورایی

خوشحال بودم که دارم میرم. توی راه خیلی احساس تنهایی میکردم. شب وقتی توی راه بودم با

هانیه حرف میزدم اونقدر حرف زدیم که آقایی که کنارم بود فردا صبحش گفت همه اینجا خواب

بودن فقط من و تو بیدار بودیم من که داشتم آهنگ گوش میدادم تو هم که داشتی حرف میزدی.

شبی که داشتم میرفتم اونجا با خودم سه تا باطری گوشی بردم که اگه شارزش تموم شد بتونیم بازم

حرف بزنیم. شب رو گذروندیم تا اینکه من قبل از ظهر رسیدم مشهد، یه زیارت کردم و با شوق

زیاد سوار ماشین شدم و رفتم طرف تربت جام. ظهر بود واقعا احساس غریبی داشتم اما دلم خوش

بود که هانیه رو دارم. همین دلگرمم کرد و دیگه به بی کسیم فکر نکردم. طرفای ظهر بود که

رسیدم و طبق برنامه ای که هانیه ریخته بود من توی یه مسافر خونه موندم. خیلی خسته بودم اما

شوق زیادی داشتم، اتاق رو گرفتم و همین جور به هانیه پیام میدادم تا اینکه خوابم برد و بازم با

صدای  زنگ گوشیم بیدار شدم و دیدم هانیه بهم میگه مامان اینا نیستن  بیا اینجا. نمیدونم چجوری

آماده شدم دیدم یهو جلوی خونشون هستم. وسط کوچشون وایساده بودم و نگاه کردم تا نشونه بده

تا اینکه یه کوچولو درشون رو باز کرد و من فهمیدم. خیلی اضطراب داشتم اما رفتم داخل، توی

حیاط که رفتم دیدم هیچ کس نیست اولش ترسیدم اما بعد یهو هانیه اومد جوری که هم خودش

ترسید هم من. اینجوری که بعد فهمیدم اون لحظه نظرش عوض شده بود اما نتونس منو از دلش

بیرون کنه. نامه ای رو که براش نوشته بودم بهش دادم و یه عکس کوچولو از خودمم بهش دادم.

خیلی ناز بود قبل از اینکه برم پیشش دیده بودمش اما از نزدیک که دیدمش واقعا ناز بود.





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()


  • خانه

  • پستچی
    همرنگی با ما
    RSS
    ATOM
    رضا (134)
    هانیه (76)
    رضا و هانیه (6)
    رضا و هانیه
    آبان 1391
    تیر 1391
    خرداد 1390
    شهریور 1389
    مرداد 1389
    تیر 1389
    خرداد 1389
    اردیبهشت 1389
    فروردین 1389
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    دی 1388
    ازدواج دو مزه ی زندگیت مبارک
    پاک تر از هر انچه پاک است
    خاتمه
    HR
    شنبه ی خونین من (1)
    شنبه ی خونین من (2)
    شنبه ی خونین من (3)
    شنبه ی خونین من (4)
    کسی اینجارو میخره؟تو هم غریبی مثه من
    تولد غریبت مبارک
    برای آنکه دلیلم را میداند
    امیدوارم براتون پیش نیاد
    دوست دارمش
    دوستت دارم رضا
    یه یه یه
    همه ی حرفای آخرمون
    من تنها شدم
    عاشقانه های عشقه من هانیه جون
    غم قطره*مرد تنها*
    همه ی دوستانمون
    رفتن دوستان
    به نظرتون رضا بیشتر هانیه رو دوست داره یا هانیه بیشتر رضا رو دوست داره؟











    سر زدن های امروز : عاشق
    سر زدن های دیروز : عاشق
    همه ی ملاقاتها : عاشق
    ملاقاتهای این ماه : عاشق
    ملاقاتهای ماه قبل : عاشق
    عاشقان : تنها
    همه ی دل نوشته ها: عدد
    آخرین پایبندی:
    آخرین دل تنگی :

    ابتدا نیت كنید سپس برای شادی روح حافظ و همه ی اسیران خاک سه صلوات بفرستید

    .::. حالا کلید فال را فشار دهید .::.

    برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
    بی تو به سر نمی شود



    غم قطره*مرد تنها*

    غم قطره

    بی تو به سر نمیشود