تبلیغات
بهترین عاشقان دنیا
بهترین عاشقان دنیا



HR

Thanks GOD for every...





سه شنبه 10 خرداد 1390 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
شنبه ی خونین من (1)

آخرین نامه ی من:

به نام یگانه خالقم ، خدای مهربانم

سلام:

من همان آشنای دیروزم که چون غنچه ای بی پناه در سایه ی استواری ساقه ات جان گرفتم و

امروزبرگ زردی در چشم تو بیش نیستم، مرا بیامرز به خاطر همه ی افکار گل گونه ام که به

خاک آرامید و من با صدای نفسهایم سکوت همیشه بیدار خاموشیهایم را ندا میکنم ، مرا آرام

خوانید که جز آرامش عشق چیزی نخواندم سزاوار است آنچه که ستم بر من روا شد تا به منزلگاه

محبتهایم رسد.تلاشش را تقدیر و وفای بی دریغش را منت، تبریک بر تو ای ستم که دمی مرا

فراموش نکردی.

 

امروز 6/6/1389 هست و من  آخرین حرفام رو برات مینویسم تا بگم 1 ماه و 15 روز دیگه

میشه 4 سال با هم بودیم خوب و بد رو خدا میدونه اما میدونم که این چهار سال جوری بود که من

رو یه مجنون خطاب کرد. یه نگاه به تاریخ میکنم دوست دارم از اول شروع کنم فکر کنم ارزش

آخرین حرفها رو داشته باشه.

چهار سال پیش من با دختری آشنا شدم و اولین اسمی که بهم گفت نازنین بود و بعد از پرس و

جوی من شد مهسا و توی یک صحبت بی هدف فهمیدم که اسمش هانیه هست. یه دوست پسر

داشت و ظاهرا خیلی همو دوست داشتن اما اینجوری که پیدا بود رابطشون شکراب شده بود و از

اونجایی که من جنس پسر رو میشناسم از سادگی هانیه سوء استفاده کرده بود و خیلی قول ها رو

بهش داده بود. رابطشو با من ادامه داد و با حس تنهایی که به هانیه داشتم سعی کردم طوری رفتار

کنم که حتی یک لحظه هم به رابطه ی قبلیش فکر نکنه با تمام وجود براش تلاش میکردم. خیلی

داغون بود درست مثل یه شمع رو به پایان بود البته میشه رو حساب بچگی هم گذاشت، خدارو

شکر تونستم سر و سامونی به قلبش بدم. بذار حالا که قراره از اول بگم رک باشم.هانیه همه چی  

داشت حتی میتونست ناز کنه یا حتی اراده داشت و واسه یه کاری که میخواست انجام بده خیلی

مبهم نبود. من هیچی نداشتم من اراده نداشتم  نمیتونسم کاری کنم واسه همه کارام کمک

میخواستم و مبهم بودم. خدا کمکم کرد و تونستم یه هانیه بسازم که تا حدودی زندگی و مشکلات

زندگی رو درک کنه. اینو خودشم فهمیده بود هروقت دلش میگرفت هیچ کس نمیتونست آرومش کنه

تا این افتخار نصیب من شد. یه جورایی مامانش داستان دوست قبلیش رو میدونست اما مطمئن

نبود. مدتی گذشت و ما همچنان روزی چند ساعت با هم حرف میزدیم واقعا دوران قشنگی بود.

من با صدای هانیه از خواب بیدار میشدم و همیشه بهش میگفتم ساعت زنگداره من. هرچی بیشتر

با هم حرف میزدیم تشنه تر میشدیم رابطمون خیلی قشنگ و صمیمی بود تا اینکه یه روز داشتیم

حرف میزدیم مامان هانیه فهمید، حسابی مونده بودیم چکار کنیم. مامانش فکر میکرد من دوست

قبلیه هانیه هستم و...اما وقتی فهمید از یه شهر دیگه هستم و ربطی به اون ندارم متقاعد شد و

ظاهرا به خیر گذشت البته منم زیاد شل و ول نبودم گفتم اشتباه شده و من کارمند مخابرات هستم و

یه چندتا دروغ شاخدار تا اینکه جریان مامانش تموم شد و ما دوباره به کارمون ادامه دادیم و بعد

از یه مدت من هم شماره ی بابای هانیه رو داشتم هم مامانشو و هم خونشون رو. یه روز زنگ

زدم به موبایل مامانش و وقتی فهمیدم مامانش برداشته قطع کردم بعد زنگ زدم خونشون و باباش

برداشت اونم قطع کردم تا این که شب بهم زنگ زدن و یه جورایی ضایع کرده بودم، خلاصه بعد از

کلی حرف زدن و بحث کردن فهمیدن که جریان چیه وما همو دوست داریم. محدودیتها شروع شد و

ما هم لجبازی و دلتنگیمون اجازه نمیداد حرف گوش کن باشیم.

وقتی باباش فهمید تصمیم گرفت به من زنگ بزنه و هانیه قبل از اینکه اونا زنگ بزنن به من زنگ

زد و گفت که میخوان به من زنگ بزنن و اولین و قشنگترین دوستت دارم رو بهم  گفت.از اول

دوستیمون این اولین باری بود که با صراحت بهم گفت دوستت دارم و به خاطر همین هیچ وقت

فراموشم نمیشه و واقعا برام دلنشین بود با این که مدتها از اون حرف گذشته اما هنوز برام تازگی

داره.هرجور بود حتی روزی یک دقیقه باهم حرف میزدیم اون قدر سماجت کرده بودیم که یه روز

که عموی هاینه خونشون بود هاینه واسه اینکه از دست عموش فرار کنه و بتونه با من حرف

بزنه سر از پشت بوم در میاره. اونقدر پافشاری داشتیم واسه حرف زدن که هانیه با پولایی که

جمع کرده بود یه خط و گوشی دور از چشم خانوادش و با کلی بحث و دعوا با من خرید تا با هم

بهتر رابطه داشته باشیم یه مدتی هم با گوشی در ارتباط بودیم تا دوباره مامانش فهمید و یه مدت

گوشی رو ازش گرفتن و با قاپزنی های هانیه و اذیتهای من دوباره گوشی رو بهش دادن.هزار

جور راه و بیراه رو رفتیم تا بتونیم صدای همو بشنویم.

اونقدر با هم حرف زدیم و بی خبر از اینکه قبض تلفن هم در راه هست و وقتی هانیه زنگ زد

مخابرات که هزینه رو بررسی کنه یه مبلغ خیلی بالا اومده بود و هردو نگران بودیم تا اینکه بدونه

اینکه به کسی بگیم من به مامانم گفتم سیصد هزار تومن پول لازم دارم با اینکه با مامانم قهر

بودم حسابی نازشو کشیدم و یه رسید بهش دادم که از پول توو جیبیام کم کنه و پول رو بهش

برگردونم. خدا خیرش بده.هانیه که زنگ زده بود مخابرات یه آقایی برداشته بود و وقتی فهمید که

هانیه شکه شده برامون قبض رو دو قسط کرد و من مجبور بودم واسه اینکه پول رو برسونم

خودم برم اونجا. با یه تیر دو نشون زدم هم میخواستم هانی رو از نزدیک ببینم هم این مشکل رو

حل کنم. قبل از موعد مقرر رفتم مشهد. اون موقع با خانواده رابطه ی خوبی نداشتم و یه جورایی

خوشحال بودم که دارم میرم. توی راه خیلی احساس تنهایی میکردم. شب وقتی توی راه بودم با

هانیه حرف میزدم اونقدر حرف زدیم که آقایی که کنارم بود فردا صبحش گفت همه اینجا خواب

بودن فقط من و تو بیدار بودیم من که داشتم آهنگ گوش میدادم تو هم که داشتی حرف میزدی.

شبی که داشتم میرفتم اونجا با خودم سه تا باطری گوشی بردم که اگه شارزش تموم شد بتونیم بازم

حرف بزنیم. شب رو گذروندیم تا اینکه من قبل از ظهر رسیدم مشهد، یه زیارت کردم و با شوق

زیاد سوار ماشین شدم و رفتم طرف تربت جام. ظهر بود واقعا احساس غریبی داشتم اما دلم خوش

بود که هانیه رو دارم. همین دلگرمم کرد و دیگه به بی کسیم فکر نکردم. طرفای ظهر بود که

رسیدم و طبق برنامه ای که هانیه ریخته بود من توی یه مسافر خونه موندم. خیلی خسته بودم اما

شوق زیادی داشتم، اتاق رو گرفتم و همین جور به هانیه پیام میدادم تا اینکه خوابم برد و بازم با

صدای  زنگ گوشیم بیدار شدم و دیدم هانیه بهم میگه مامان اینا نیستن  بیا اینجا. نمیدونم چجوری

آماده شدم دیدم یهو جلوی خونشون هستم. وسط کوچشون وایساده بودم و نگاه کردم تا نشونه بده

تا اینکه یه کوچولو درشون رو باز کرد و من فهمیدم. خیلی اضطراب داشتم اما رفتم داخل، توی

حیاط که رفتم دیدم هیچ کس نیست اولش ترسیدم اما بعد یهو هانیه اومد جوری که هم خودش

ترسید هم من. اینجوری که بعد فهمیدم اون لحظه نظرش عوض شده بود اما نتونس منو از دلش

بیرون کنه. نامه ای رو که براش نوشته بودم بهش دادم و یه عکس کوچولو از خودمم بهش دادم.

خیلی ناز بود قبل از اینکه برم پیشش دیده بودمش اما از نزدیک که دیدمش واقعا ناز بود.





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
شنبه ی خونین من (2)

یه چند دقیقه ای پیش هم بودیم تا اینکه یهو صدای ماشین اومد و هردو از جا پریدیم. کسی نبود اما

من زود رفتم بیرون. قرار بود یه هفته یا ده روز اونجا بمونم.رفتم و دوباره با هم حرف زدیم تا

اینکه فردا صبح هانیه بهم زنگ زد و گفت : بیا. با چه سرعتی من آماده شدم و رفتم! داداشش

خونه بود اما ما ریسک کردیم و واسه اینکه اتفاقی نیوفته داداشش رو سرگرم کرد و من رفتم توی

اتاقش. خیلی خوش سلیقه بود. تزئین اتاقش واقعا جالب بود. چند ساعت پیش هم بودیم چقدر اذیت

کردیم وای خدا وقتی برام مموشی حرف زد دوس داشتم دندونش بگیرم. یادم نمیره هیچ وقت ازم

پرسید صبحانه خوردی گفتم نه گفت اشکالی نداره چون منم نخوردم. فقط اخمش کردم. همین

جوری داشتیم با هم حرف میزدیم که ازش پرسیدم اگه من بمیرم چکار میکنی؟ دسشو برد بالا گفت

میزنما گفتم بزن، نالوتی یهو زد توی گوشم جا خوردم بهش گفتم منم بزنم؟ گفت بزن. یه لحظه

نگاش کردم آرومی صداش و معصومی چشاش دلمو لرزوند حتی نتونستم دسمو ببرم بالا.احساس

کردم خیلی دوسش دارم که به خاطرش این همه خطر کردم و این همه راه رو به خاطرش اومدم.

تازه فهمیدم بهش دل دادم. اون موقع معنای واقعی آرامش رو حس میکردیم. داشتم با کامپیوتر

هانیه کار میکردم که آیفون زنگ خورد و هردوتامون زرد شدیم.

بهم گفت بود خونمون دو تا در داره و منم رو همین حساب فکر میکردم میشه جوری باشه که

کسی نفهمه رفتم طرف دری که گفته بود اما هرکاری کردم فقط دستم رد میشد. بیخیال شدم گفتم

فهمیدن دیگه چکار کنم. دیگه هانیه هم قبول کرد و من رفتم توی اتاقش و در رو بستم بعد از

اینکه در رو باز کرد دختر همسایشون بود که باعث شد داداش هانیه هم منو ببینه. وقتی دختر

همسایشون رفت هر دوتامون یخ شده بودیم حس خیلی بدی بود اما جالب. وقت رفتن هیچ راهی

نداشتیم مگر اینکه داداشش رو گول بزنیم. من چادر مامان هانیه رو سرم کردم و به هوای اینکه

آره من دوست هانیه هستم رفتم بیرون اما داداشش گول نخورد و فهمید و بعد که مامانش اومد

خونه به مامانش گفت.

شهرشون کوچیک بود به خاطر همین فردا صبح مسافر خونه رو پیدا کردن. مامانش اومده بود

پیشم ، سلام کردم و سرم رو انداختم پایین اما جوابمو نداد.اومد داخل اتاق بعد از کلی حرف زدن

یه جورایی ازم خوشش اومده بود. اینو میشد از لحن حرف زدنش و برخوردش فهمید. بعد از اینکه

حرفامون تموم شد، رفت و با خبر شدم که بابای هانیه فهمیده و میخواد منو ببینه. قرار شد فردا

عصر بیان و با هم صحبت کنیم. ظهر که هانیه رو رسوندن مدرسه هانیه بر میگرده و میاد طرف

من. یه کم با هم حرف زدیم و وقتی میخواست بره نذاشتم تنها بره. اون جلو راه میرفت و من پشت

سرش تا اینکه رسیدیم سر خیابون. براش تاکسی گرفتم و خودم باهاش رفتم. نمیدونستم چکار کنم

ذهنم خیلی شلوغ بود تا اینکه بی مهابا دستشو گذاشت روی دستم و محکم فشار داد، اون موقع

هیچی چیزی توی ذهنم نموند و با تمام وجود دستاشو لمس کردم. اما وقتی رسیدیم به مقصد اصلا

فکر نمیکردم قراره خدافظی کنیم. اون رفت مدرسه و من توی خیابون قدم میزدم.

رفتم اتاقم و تصمیم گرفتم دوست قبلیش رو ببینم، به مامان هانیه که گفتم خیلی منسجم شد اما من

دوستشو دعوت کردم اتاقم و درمورد رابطش با هانیه حرف زدیم.خدا خیلی هانیه رو میخواست.

خیلی میترسیدم، به همه چی داشتم فکر میکردم از اینم میترسیدم که نکنه هانیه بلایی سر خودش

بیاره. آخه چندبار تصمیم گرفته بود این کارو کنه واقعا نگران بودم. مامانشم که فقط به آبروش

فکر میکرد و این که ما تموم کنیم. هرجور بود خودمو سرگرم کردم. با مامانش صحبت کردم که

عصر من برم دنبال هانیه و باهاش حرف بزنم. اما همش میگفتن ما آبرو داریم و نه نه نه. اما من

عصر رفتم خیلی دلم میخواست ببینمش اما قبل از من اومدن دنبالش. خیلی ناراحت شدم واقعا

نمیدونستم توی یه شهر غریب چکار کنم. اصلا نمیتونستم کاری کنم حتی غذا هم نمیخوردم. هیچی

واسم جالب نبود و هیچ کس نبود که باهاش حرف بزنم و درد دل کنم. به باباش زنگ زدم و قرار

شد فردا عصرهمو ببینیم و باهم حرفامونو بزنیم. فردا عصر باباش اومد با مامانش بود و منم رفتم

سر قرار نمیدونم چرا، ازم خوششون اومده بود اما اذیتم میکردن. حرفامونو چه خوب چه بد زدیم

و ازم خواستن که من برم از اونجا اما نمیخواستم با ناراحتی برم. میخواستم واسه آخرین بار

هانیه رو ببینم، هرجور بود یه بهانه جور کردم و قرار شد که بمونم و فردا برگردم.

فردا قبل از اینکه برم تصمیم داشتم عصر برم اما وقتی دیدم هیچ کاری ندارم و داشتم اونجا

میپوسیدم وسایلمو جمع کردم و به دختر همسایه هانیه زنگ زدم گفتم به هانیه بگید میام واسه

آخرین بار میبینمش و میرم. رفتم پیشش و کسی خونشون نبود جز دختر همسایشون بعد از سلام و

احوال پرسی من و هانیه رو تنها گذاشت، داشتم به این فکر میکردم که یک ساعت دیگه من

چجوری از اینجا برم. پیشش که بودم خیلی احساس آرامش میکردم.

 

داشتیم با هم حرف میزدیم که مامانش با باباش اومدن و من از در پارکینگ رفتم بیرون مامانش

منو دید و بهم گفت برو باباش اومد. داشتم توی کوچشون راه میرفتم که باباش با موتور اومد و بهم

گفت: تو مگه حرف نمیفهمی وقتی میگم اینجا نیا. بهم گفت سوار شو و منم که نمیدونستم چی

میشه سوار شدم. منو برد یه جای گم که کسی اونجا نبود از موتور پیاده شدم اونم پیاده شد و به

قول خودشون یه نوازش پدرانه و به قول من مهمون نوازی و بدرقه واسه خدافظی کردن شدم و

منو بردن ترمینال.

وقتی رسیدیم بهش گفتم: ببخشید اگه زحمت دادم حلال کنید، دست دراز کردم اما هیچ توجهی نکرد.

از هیچی چیز ناراحت نشدم جز اینکه موقعی که میخواستم برم بهم گفت: از اینجا تا افغانستان نیم

ساعت راه هست برو و دیگه پشت سرتو نگاه نکن وگرنه میگم بکشنت و ببرنت همون طرف.

سوار ماشین شدم و با همون غریبی که اومدم این دفعه با دل شکسته برگشتم. مشهد که رسیدم با

بارگاه نگاه کردم و پیش خودم گفتم این لطفی بود که از شیراز اومدم زیارت حالا چه با نیت تو چه

با نیت هانیه که اینجوری برگردم؟

شیراز رسیدم و همون جوری که تنها رفتم تنها هم برگشتم توی اتاقم. تا مدتها واسم شک بود که

چرا...؟





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
شنبه ی خونین من (3)

یه مدت که گذشت و همه چی آروم شد واسه تولدم هانیه و مامانش رفته بودن خرید و باباش برام

پست کرده بود. خیلی خوشحال بودم که هنوز میشه امیدوار باشم. این جریان رو که فهمیدم واسه

تولد هانیه کولاک کردم یه کادو فرستادم که واقعا رضایتم رو نشون میداد.

بعد از اینکه گوشی رو از هانیه گرفتن اینقدر اذیت کردیم تا خانواده ی هانیه راضی شدن هفته ای

یکبار اونم به مدت نیم ساعت با هم حرف بزنیم. یه مدتی هم اینجوری بود. هم اون نیم ساعت رو

حرف میزدیم هم بعضی وقتا شیطونی میکردیم و هروقت میشد حرف میزدیم از شانس بد بعد از

مدتی باز هم مامانش فهمید و به باباش گفت و بابای هانیه گفت همون نیم ساعت هم لغو شه. به

اجبار بهمون تحمیل کردن و بعد از مدتی که همه چی آروم شد ما دوباره با هم حرف زدیم اما باز

مامانش فهمید و دوباره بحث و دعوا تا اینکه تونستیم اون هفته ای نیم ساعت رو برگردونیم. چند

ماهی اینجوری بود تا اینکه نیم ساعتمون شد چهل دقیقه و پنجاه دقیقه و با زبون بازی من نیم

ساعت تبدیل شد به یک ساعت.

گذشت و گذشت تا عید سال بعد و هانیه تصمیم گرفت که یه خط و گوشی از دوستش بگیره و

تعطیلات عید با هم در ارتباط باشیم، عید من میرفتم مغازه ی بابام و کمکش میکردم اما به خاطر

همین نتونستم درست با هانیه در ارتباط باشم خودم میدونم بد بهش گذشت و واقعا توی اون زمان

تا اونجا که میتونستم بهش پیام میدادم اما مثل همیشه نمیشد و همین باعث شد که من واقعا

شرمندش شم. این عید هم گذشت با هر سختی و آرومی.

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اون آقایی که توی مخابرات برامون کارمون رو درست

کرده بود زنگ میزنه به هانیه و مامانش متوجه میشه. من واسه اینکه شر نشه  واسه هانیه و

اون آقا گفتم این آقا به من زنگ زد و یه سوال داشت چون به رشته ی هانیه مربوط میشد گفتم

زنگ بزنه از هانیه بپرسه و طبق معمول همه چی سر من شکسته شد. هرجور بود این موضوع

رو هم جمع و جورش کردم و اوضاع آروم شد. تا اینکه سر یه موضوع بیخود یه بحث بزرگ

بوجود اومد و بعد از کلی حرف زدن قرار شد یک سال هیچ رابطه ای نداشته باشیم و این بار هم

بهمون به اجبار و زور تحمیل کردن و ما هیچ راهی جز قبول کردن نداشتیم.

یه چند روز اول رو رد کردیم اما نتونستیم بدون هم باشیم و باز هم با هم رابطه داشتیم اوضاع

خوب بود و ما روز به روز به هم محتاج تر بودیم. هر بار از خدا طلب میکردم یه نشونه بهم میداد

و این باعث میشد که بیشتر هانیه رو دوست داشته باشم. با هزار ترس و لرز یه سال رو رد

کردیم  و با هم در ارتباط بودیم یک سال تموم شد و وقتی قرار شد که نظرمون رو بخوان واسه

ادامه دادن یا تموم کردن بدون هیچ حرفی بهم گفتن نه هنوز باید صبر کرد تا تیر ماه. اینم با تحمیل

و زور و اجبار بهمون قبولوندن و ما منتظر بودیم. تقریبا چهار سال رو با این مشکلات رد کردیم و

هر روز یه فکری داشتیم جوری بود که من توی این سن موهام سفید و هانیه قرص اعصاب

مصرف کرد.

چهار سال زندگی رو به امید داشتن هانیه رد کردم، همه جور تلاشی براش کردم و از هیچ کاری

برای شاد کردنش دریغ نکردم و با تمام وجود خوشحال بودم از شاد بودنش. تنها مشکل ما سر

مذهب بود که من شیعه بودم و هانیه سنی و همین باعث شد تا ما این همه از هم فاصله بگیریم.

خدا  شد بهانه ای تا من و هانیه  رو زجر بدن و روز به روز دل مارو بیشتر بشکونن اونقدر که

حتی ذره ای هم ازش نمونه و ما رو  توی تنگنای انتخاب کردن گذاشتن.

هانیه باید تصمیم میگرفت که یا با من باشه یا خانوادش و من خوشحالم که توی این مدت زندگی

روخوب فهمید هرچند سخت اما مفید و خوشحالم که انتخابی رو کرد که حاصل تصمیم خودش بود

نه تحمیل واجبار و با نهایت عشقی که بهش دارم بهش تبریک میگم به خاطر تصمیمی که گرفت.

 

با تمام وجود بهت میگم دوستت دارم و برای اولین و آخرین بار توی زندگیم عاشقت شدم و

خوشحالم که وفادار بهت بودم و اینجاست که رقابت واسه بدست آوردن تندیس وفای عشق رو به

خودم هدیه میکنم و رتبه ی اول خاطره ها و افکارم رو به تو میدم و اینو بدون هر جای این دنیای

بزرگ که باشی دلم فقط اسم تورو صدا میکنه و سلطنت نشین همیشگی قلبم تویی و اینو فراموش

نکن که همیشه عاشق و منتظرت می مونم. ناله هامون هیچ جوابی نداشت بر خلاف عشقمون که

جاودانه شد.

از من گذشت همه چی رو به خدا میسپارم روزگار به من خوبی نکرد. داستان من و تورو هم

میذارم به حساب ظلم روزگار.یادش به خیر به خیر باشه همه ی خاطراته با هم بودن با خوشی یاد

بشه از حرفا و اتفاقاتی که بینمون افتاد.یاد تک تک لحظه های حرف زدنهامون به خیر.تکرار

لحظه های رفته یعنی توقع ممکن از غیر ممکن ها.

این آخرین حرفای من به تو هست. شاید اینو نگه داری، شاید فراموشش کنی یا شاید که برای

آخرین بار بخوای اینو بخونی من نباشم اما ازت میخوام با تمام وجود مواظب خودت باشی و هیچ

وقت ترانه های غمگین دوران عشقمون رو زمزمه نکنی.

دلم نمیخواد تا زمانی که ازدواج نکردی با کسی باشی، نمیخوام کسی جز اونی که قراره لایقت

باشه خوبیات و مهربونیاتو حس کنه واسه تنهایی هام نگران نباش اینو مطمئنم که تو تنها نمیمونی

و به خاطر همین دلم میخواد به عشق بینمون وفادار باشی و اینو بدونی که حتی اگه از هم بگذریم

من تا ابد دوستت دارم و اینو ازت میخوام که هیچ وقت عاشق نشی چون میدونم روزگار با عاشقا

ساز مخالف رو میزنه. نمیخوام لحظه ای بهت بد بگذره، نمیخوام حالا که از هم دور میشیم

عشقمون هم دور شه، نمیخوام کسی فکر کنه حالا که من نیستم هرکاری کنه و هر حرفی بهت

بزنه. هانیه یه سپر همیشگی داره که حاضر نیست کسی یه کلمه توهین بهش کنه.

مامانت با اینکه طریق نسبتا اشتباهی رو واسه فهموندن ما انتخاب کرد اما واقعا زن خوب و

مهربونیه. با اینکه رفتار مستبدانه ای داره اما چیزی توی دلش نیست حرفش رو گوش کن مطمئنم

که مامانت برات بد نمیخواد. مامان تو اگه باهاش خوب تا کنی هرکاری بخوای برات میکنه. بابات

رو هم فراموش نکن که هرچی داری از بابات هست و با اینکه فکر میکنی بهت بد رفتاری میکنه

و توجهی بهت نمیکنه تو بهش توجه کن و با اینکه اونجا نیستم واقعا خستگی زحمت هایی که

براتون میکشه قابل حس هست و اینو مطمئنم که مامانت سعی میکنه با هر تلاشی بابات رو

تمکین کنه و بابات هم در مقابل تلاشش رو میکنه تا نسبت به اون چیزی که در توانشون هست

زندگی رو برای شما بی کم و کاست بچرخونه. یادت نره  که مهربونی رو از مادر و استقامت رواز

پدر یاد بگیریم.





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
شنبه ی خونین من (4)

هانیه یادت نره شبا زود بخوابی. این روزا دیگه من نیستم که بهت بگم دوستت دارم نکنه کسه

دیگه بخواد این حرف رو بهت بزنه. هیچ وقت علاقه ی منو با کسی مقایسه نکنی. من از همه چی

برات گذشتم قبول کردم همه ی گناه های تو مال من باشه. هانیه من دیگه نیستم اما احساسم

همیشه باهات می مونه نفهمم که ناراحتی. نفهمم که دلت گرفته، نفهمم که آسیبی بهت رسیده.

خنده ی تو باعث شادابی من میشه پس اگه میخوای شاد باشم همیشه بخند. به خاطر همه چی ازت

ممنونم. نتونستم اونی باشم که میخوای. ارزشت خیلی بالاست نذار کسی با حرفای دروغیش

ارزشتو پایین بیاره. عزیزم من دیگه دارم میرم حرفای آخرم داره تموم میشه.

یه وقت نگی رضا نامرد بود درسته نتونستم اونی باشم که میخوای اما همیشه مرد بودم، نگی رضا

بهم بد کرد هانیه من همه ی تلاشم رو کردم و تا زمانی که خودت گفتی از هم جدا شیم محکم

وایساده بودم.هانیه نگی رضا بی معرفت بود من از خودم گذشتم و کافی بود بهم بگی رضا بمیر.

مواظب خودت باش عزیزم. امیدوارم منو به خاطر همه ی بدی هام و کم کاری هام و توهین هام  و

زجرهایی که به خاطر من کشیدی ببخشی.

هانیه هیچی نداشتم که جبران این همه سختی و بدی رو کنم حلالم کن.هانیه حلالم کن تورو خدا

حلالم کن تو بهترین بودی و من بدترین. همه چیزو واگذار کردم جز عشق تو که هیچ کس لایقش

نیست. با تمام وجود دوستت دارم و با تمام عشقی که بهت دارم ازت میگذرم و امیدوارم شاد کامی

روز افزون داشته باشی و هر روزت مثل درخشش محبت عاشق روشن و شبهات مثل آرامش

آغوش معشوق آروم باشه.

زجرهای تاریک محبتها و تنهایی ها و آرامش حسرتهای بی دریغ رویاهام برنده ی دوران زندگی

من شد. خدایا به تو سپردمش من نیستم ازش مراقبت کنم، من جز هانیه کسی رو توی دنیا ندارم،

نذاری اشک غم به چشاش بشینه ای خدا. کسی بهتر از تو سراغ ندارم محافظ همیشگی عشق من

باشه. تو مواظبش باش.

به آروزهایم وعده ی بهشت را میدهم اگر هر کدام بتوانند روزه ی نرسیدن بگیرند و به آنها خواهم

گفت گرچه حکمم آخر جهنم است ولی بهشت را برایشان میخواهم. پس ای آرزوهای من بیداری

خود را در دنیا خاموش کنید که سرگذشتی آرام را برایتان میخوانم. رویای من زنده است همچون

ضحاک مار بر دوش، آرزوها را سر میبرد و از شیرینی آنها شهد گوارای خیال را بر خود میکشد

تا مبادا بر رویاهایم سنگر مرگ خیمه زند.

ظلم زمانه پیر کرد مرا

همچو نوایی اسیر کرد مرا

آرزو ها بر سرم ظلمت گرفت

یکی پس از دیگری مرد و سر به زیر کرد مرا

 

شبیه برگ پاییزم پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببین شب گریه ها از عشق چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل شب بو  توو این شبهای توو در توو

خداحافظ همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که نفهمی تر شده چشمام

 

امیدوارم خوشبخت بشی





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 6 شهریور 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
کسی اینجارو میخره؟تو هم غریبی مثه من

یادش به  خیر اینجا چه خبر بود!!!

چه رویای پاک و شیرینی بود اینجا.هروقت میخواستم بیام اول به عاشقان تنها سر میزدم.چه شور

و هیجانی داشت.چه خاکی گرفته...کاش بخاریه یخ زدش یه کم با غیرت میشد.

وقتی نگاه به عنوان : بهترین عاشقان دنیا : میکنم تنم میلرزه.چشمون زدن حسادت بهمون

کردن.چشم نداشتن ببینم ما با هم خوبیم.چه دوران شیرینی بود وقتی برای هم شرط میذاشتیم که

واسه هم متن بذاریم اینجا.حالا چی؟یه متروکه ی قدیمی و داغون شده.واسه اینجا چقدر زحمت

کشیدیم اهنگ  کلی کارای دیگه.یادته همیشه دعوامون سر این بود که چرا من اینقد بیشتر از تو

متن میذارم و تو نمیذاری...یادته میگفتیم اینجا حرفامون رو راحت میزنیم.چی شد ؟ کسی اینجارو

میخره؟قیمتش دوتا قلب عاشقه دوس دارم اینجا رو دوتا عاشق بچرخونن.دوتایی که بتونن ماله هم

شن و هروقت به عشق فکر میکنن اسمی از ما توی سرشون بیاد.میخام با وبمون حرف بزنم.

چقدر غریبانه نگام میکنه.چه اشکی توی چشاش جمع شده.هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی اینقدر

بی کس بشه.چه التماسی توی چشاشه.داغونم میکنه وقتی با احساسش بهم میگه منو تنها

نذارید.داغونم میکنه وقتی میبینم کاری ازم بر نمیاد تا براش انجام بدم.

اینجوری نگام نکن قسمت اینه اره میدونم بوی خوشش هم داره از اینجه کم رنگ میشه و تو هم

مثه من به نبودنش داری شبتو روز میکنی.یادته چه دورانی با هم داشتیم؟چقدر خاطراتوم برات

نوشتم؟یادته زمانی که قهر کرده بودی باهامون؟چقدر نازتو خریدیم.کاش دوربین های خاطرم

میسوخت تا هیچی یادم نیاد.گریه نکن اشکال نداره.تو هم غریبی مثه من.وای نگات که میکنم

دیونه میشم بسه.اینقدر ساکت نباش یه چیزی بگو.

بهترین عاشقان دنیا    بهترین عاشقان دنیا    بهترین عاشقان دنیا...

اسمت چه ابهت و جذبه ای داره.میدونم حوصله نداری اما میخوام صفحاتتو ورق بزنم.چقدر براش

نوشتم.یادته؟یه بار از بس متنم طولانی بود گفتی من نمیتونم منم لج کردم و باهات قهر کردم.یک

ساله شدی اما...

توی دل تو هیچ بدی و کینه ای نیست از ادما خیری ندیدم تو برامون دعا کن.فکرشو میکردی یه

روزی هر سه تامون اینجوری غریب شیم؟فکرشو میکردی به همین راحتی همه چی بگذره؟تو

بهترین سنگ صبور ما بودی امیدوارم اگه کسی مالکت شد مارو از یاد نبری.دلم خیلی

گرفته.میدونم بازم دلتنگت میشم اجازه هست بازم بهت سر بزنم؟اجازه هست نوشته هاتو

بخونم؟خیلی خرابم...له شدم...فهمیدم کمر خم شدن چه حسی داره.

مواظب خودت باش عزیزم.امیدوارم ازمون ناراحت نباشی.خیلی دوستت دارم.خاطراتمونو پاک

نکن.





دلتنگی های: رضا، 
چهارشنبه 13 مرداد 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
تولد غریبت مبارک

سلامی عاشقانه را تقدیمت میکنم که بهتر از هر پاکیه بشری هستی.

امیدوارم حالت خوب باشه و سر حال باشی.نمیخام چیزای ناراحت کننده بگم چون امروز ارزش

ناراحتی نداره.

خودت از حال و روزم خبر داری پس عالم تر از هرکی توی این روزا خودمون هستیم که از حال

خودمون خبر داریم.

نمیدونم درسته یا نه اما دلم میخاد مثه همیشه بهت بگم تولدت مبارک.

امیدوارم  روزهات به شادیه تولد و شبهات به ارامش خواب کودکانه باشه.خیلی دلم میخاد بهت

بگم دوستت دارم و دلم برات تنگ شده اما گفتن اینا فقط شرح حالی مضاعف هست که فقط حسرت

رو به دلمون میرسونه.چهار سال با حسرت پس این لحظه رو دوست دارم چشمامو ببندم و حست

کنم و با عشق دستاتو بگیرم و با خنده ی عاشقانم بهت بگم عزیزه مهربونه لحظه های من، قشنگ

ارزوهای من تولدت مبارک

خودت میدونی چیا دوست دارم بهت بگم.همون قصه ی ای کاش های جاودانه.پس بهتره ساکت

باشم و جشن غریب تولد رو خرابش نکنم.یادت باشه منو تو به هم چیا گفتیم.خیلیا اینو نمیفهمن اما

ما جدایی ناپذیریم.من و تو تا ابد همو داریم.این اخرین تولدیه که من بهت تبریک میگم.و شاید

اخرین باری که صدای همو میشنویم اما مطمئنم اخرین باری نیست که بهت میگم ...دوستت

دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.

نوشته هامو تکمیل میکنم اما میدونی که شرایط شاد نوشتن رو ندارم ولی با شادی تولدت رو

تبریک میگم.و اینم بدون که بیست و نه تیر ماه بهترین روز الهی هست واسه من.دوست ندارم

حسه الانمو بدونی فقط کافیه بدونی خیلی خوشحالم که تولدته.ببخشید دیگه نمیتونم ادامه بدم چیزی

رو نمیبینم مواظب خودت باش و امروزو به شادی تموم کن.دوستت دارم.





دلتنگی های: رضا، 
سه شنبه 29 تیر 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
برای آنکه دلیلم را میداند

برای لحظه های بی تو بودن می خانه ای خواهم ساخت و می پرست باده فروشش

میشوم.تا تو را در جوار خود ارام بینم که لبخند شوقی داری و انچنان باده ای مینوشم

تا خیال زندگی کردنم را به دست فراموشی دهم و کنار تو بودن را همیشگی کنم...

بی تو بودن را حس نخواهم کرد با وجود رویای تورا داشتن.

 

برای آنکه دلیلم را میداند





دلتنگی های: رضا، 
چهارشنبه 23 تیر 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
امیدوارم براتون پیش نیاد

 

به حرمت 4 سال فقط 4 بار

 

خیلی سخته همو بخاینو همیشه با خنده طرفتون رو شاد نگه دارید بدون اینکه بذارید کسی بفهمه

که درونتون غوغای اشک صدا رو کور کرده.یه نفر رو بخای و با همه مشکلات دست و پنجه نرم

کنی و همه و کنار بزنی و محکم به پاش وایسی و اخر کار ببینی یه دیوار فنا ناپذیر جلوی روت

هست.

 

خیلی سخته بدونی دوست داره و تو هم دوسش داری اما نتونی حسش کنی.همه چی رو اول برای

اون بخوای و از همه چی برای خودت بگذری و در اخر به جای خنده ی رضایت اشک حسرت روی

گونه هات بمونه.

 

خیلی سخته دنیا و ریاتو صادقانه باهاش بسازی و اخر کار ببینی شالوده ی رویاهات چیزی از

جنس باد بوده.

 

و در اخر خیلی سخته همدیگرو دوست داشته باشید با تمام وجود حتی لحظه ای از یاد هم غافل

نشید و همه جور سختی رو تحمل کرده باشید و بدونید که میشه بهش رسید و اما این قانون  از

ذهنتون حذف شه و به انتظار روز مرگتون باشید و بفهمید که به عشقتون نمیرسید و بدونید که

واقعا همو دوست دارین و کسی که دوسش دارید مجبور باشه دستاشو توی دست کسه دیگه لمس

کنه و با تظاهر رضایت بهش بگید امیدوارم....با تمام عشقی که بهش دارید ازش بگذرید و برای

همیشه ازش بگذرید و همیشه در حسرت یک لحظه بیشتر دیدنش بمونید و داغ ارامش اغوشش

روی دلتون بمونه و با تنهایی به انتاظرا این باشید که یا معجزه ای بشه و یا با درازیه دقیقه های

هر شب یلدا بودن رویاهاتون رو زنده کنید.

 

 

...

 

 





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 5 تیر 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
دوست دارمش

تقدیم به تو رضای عزیزم

 

 

شیرین لبی كه شكر خدا در كنارمش

سهل است اگر عزیزتر از جان شمارمش

محبوب من ، فرشته ی من ، دلبر من است

از جان چو جان و چو دل دوست دارمش

گر شیر مرغ خواهد و گر جان آدمی

ور پشت كوه قاف بیابم ، بیارمش

جان عزیز را كه بود مایه ی حیات

گر زان كه یك اشاره كند ، می سپارمش

نقدینه ای كه می دهدم گاهگه پدر

بوسیده وز شوق مقابل گذارمش

چونان كه بت پرست به بت سجده می برد

شب تا سحر نماز محبت گزارمش

گر دیگری نگه كند او را به چشم بد

نقش اجل به دفتر هستی نگارمش

وقت وداع الهه ی عشق و حسن را

از بهر حفظ بر سر ره می گمارمش

اینها كم است در بر آن لحظه ای كه شب

لب بر لبش نهاده به خود می فشارمش

 

 

استاد زنده یاد اخوان ثالث _مشهد ، امرداد 1327





دلتنگی های: هانیه، 
سه شنبه 11 خرداد 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
مطلب رمز دار : دوستت دارم رضا
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




سه شنبه 11 خرداد 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
یه یه یه

در ضمن متن هم نذاشتی ازت ناراحتم باهاتم قهرم دوستم نه دارم.

اما مواظب خودت باشیا بچه پرووووووو خیلیم دوستت دارم اما فکر نکنی

آشتیما.ممممممممممم به قول خودت زبون درازی.

دوستت دارم من.حواست باشه اگه وبلاگمون قهر کرد سخت اشتی

 میکنه ها





دلتنگی های: رضا، 
یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
من عاشقتم دلت قرص

سلام:

خوبی؟

الهی من فدای اون سلیقت بشم لیکی که برام گذاشتی خیلی قشنگ بود ممنون

قربونت برم.میدونی وقتی بهم تبریک میگی تولدمو چه شوری توی دلم میاد و

چقدر خوشحالم میکنه.بابت کادوتم خیلی ممنون عزیزم.واقعا قشنگ بود.هانیه

خودت میدونی که چقدر خوشحالم که تورو دارم و میدونم که بهت ثابت شده که

واقعا و با تمام وجود عاشقتم و از این بابت اصلا ناراحت نیستم.امیدوارم روز به

روز عشقمون بیشتر شه و راه رسیدنمون راحت تر.این همه بهم تبریک گفتن اما

هیچ کدومش مثه تبریک تو نبود.

الهی فدات بشم من قرارمون یادت نره تا تیر هیچ فکری نمیکنی و جز لذت بردن از

لحظات با هم بودن و به یاد هم بودن به هیچی فکر نمیکنیا.عزیزه دلم تورو خدا

اشکات نیانا من میمیرم.

مواظب خودتم باش عزیزه دلم.غذا یادت نره ها هانیه.یادت باشه جز تو هیچ کس

توی قلبم نیست و نمیتونه باشه.

خیلی خیلی خیلی دوستت دارم ببخشید که نمیتونم زیاد بمونم.

بوس بوس بوسسسسسسسسسسس

عاشقه شما.....رضا





دلتنگی های: رضا، 
یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
من نمیخام تورو به ماه نشون بدم

سلام:

عزیزه دلم قربونت برم الهی خوبی؟

پات چطوره عزیزم؟معدت بهتره؟چشات  بهتره عزیزم؟

نفسم مواظب خودت باش تورو خدا.

بابت امروز که نشد کاری کنم معذرت میخام خیلی از خودم بدم اومد که نشد البته تقصیر من نبود

ولی خیلی ناراحت شدم ایشالا جبران میکنم اما به خدا خودت که میدونی من از هرچ تلاشی واسه

تو کم نمیذارم.قربونت برم کنکورمو تا چند هفته ی دیگه میاد و اون موقع من و تو باید با وجود

اینکه یه کم سخت میشه شرایمون باید محکم وایسیم هانیه یادت نره من هرچ که الان دارم

سماجت میکنم و کوتاه نمیام به خاطره تو هست و امید که بهت دارم.میدونم که میفهمی چی میگم و

اینم میدونم که میدونی که مجبورم بعضی از حرفامو سر بسته بزنم باید بگم بعضی وقتا ایستادگی

از مون نوعی که میدونی بد نیست.میدونم که فهمیدی پس بیشتر توضیح نمیدم.جدیدا این اقا میثم

خیلی مزاحم میشه و الان که دارم این متن رو برات مینویسم زنگ زد بهم میگه بیا جلوی کافی

نت.درمورد عکس برات اف گذاشتم عزیزم خیلی قشنگ بود.درمورد مزاحمایی هم که توی وبت

میان زیاد بهشون اهمیت نده به هر حال هرکسی یه جور فهم و شخصیت و شعوری داره.سرسنگین

جوابشونو بدی خودشون روشون کم میشه.البته من به عزیزه دلم اطمینان دارم اما دوست ندارم

دیگه چیزی رو ازم مخفی کنیا....هرچند که میدونم توی دلت چی میگذره.

هانیه به قران خیلی دوستت دارم و به هیچ وجه هم ازت دست نمیکشم مگه اینکه خودت بگی با

کسه دیگه خوشبخت میشی.دلم خیلی برات تنگ شده به خدا.با تمام وجودم دوستت دارم نمیونم

چجوری باید بگم تا خیالم راحت شه که زبون عشق رو بهت فهموندم میدونم که میدونی دوستت

دارم اما دله خودم اروم نمیگیره.مواظب خودت باش جونه رضا.خیلی میخامت فرشته ی وروجک.

عاشقه همیشگیه شما...........رضای هانی.

بوس بوس بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم....





دلتنگی های: رضا، 
شنبه 25 اردیبهشت 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
حرف جدیدی ندارم

سلام

 

ای سرو ناز حسن كه خوش می روی به ناز              عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد اطلعت نازت كه در ازل                         ببریده اند بر قد سروت قبای ناز

آن را كه بوی عنبر زلف تو آرزوست                      چون عود گو بر آتش سودا بسوزو ساز

پروانه راز شمع بود سوز دل ولی                           بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

صوفی كه بی توبه زمی كرده بود دوش                     بشكست عهد چون در میخانه دید باز

از طعنه رقیب نگردد عیار من                               چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

دل كز طواف كعبه ی مویت وقوف یافت                 از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

هردم به خون دیده جه حاجت وض چو نیست            بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

چون باده باز بر سر خم رفت كف زنان                   حافظ كه دوش از لب ساقی شنید راز

 

 

این فالی بود كه خیلی وقته برای ما در میاد اما فكر كنم این روزا حافظم می خواد الكی بهمون خط بده ...

دیگه از دلخوش كردن به این چیزا خسته شدم

 

 

نیومدم چیز جدیدی بنویسم آخه حرف جدیدی ندارم برای گفتن جز عشق ، جز درد ، جز حال خرابم كه هر چند وقت یه بار جونمو به لبم می رسونه و تورو نگران می كنه و دوباره خودمو عصبانی كه چرا اینقدر كم تحملم و زود می شكنم ...

نیومدم حرف جدیدی بزنم جز اینكه ببخش كه لحظاتتو با اشكام خراب می كنم ما همو نمی بینیمو همون لحظاتی رو هم كه باید با هم حرف از روزای خوب بزنیم تو صرف گوش كردن به حرفای تكراری و ناامید كننده ی من می كنی و سعی می كنی آرومم كنی و چقدر خوب این كارو انجام می دی  ...

امروز عكس جدیدی كه برام فرستادی رو دیدم اولش كلی ذوق كردم اما بعد دلم به حال خودمون سوخت ، چه بچگونه انتظار داریم عكس جون بگیره و مارو غرق دیدار كنه ...

چقدر بچگونه دنبال كوچیك ترین خبری از هم می گردیم ، حتی وقتی فرصتی برای با هم صحبت كردن نداریم چقدر سخت اما ماهرانه یه بهانه پیدا می كنیم و چقدر آسون خودمونو گول می زنیم ...

چه زود راضی می شیم و دلامون شاد می شه  ، چه دلای ساده ای فقط روزی یه بار صدای همو شنیدن با یادآوری نزدیك دوهزار كیلومتر فاصله در هر روز اما نمی دونم علمه كه پیشرفت كرده یا دنیای ما خیلی كوچیكه كه وقتی صدای همو می شنویم این همه فاصله هیچ به نظر میاد ...

چه راحت دلامون می شكنه چقدر سریع اشكامون جاری می شه ، چه آسون تو آسمونا نشونه پیدا می كنیم كه بگه ما با هم می مونیم چه امیدوارانه توی رویاها پی داستانهایی می گردیم كه توشون ما با هم باشیم ، چه شبایی دعا كردیم حداقل همو توی خواب ببینیم و كیفور بشیم از خیال اینكه توی خواب روحهای ما همو احساس كردن و نزدیك هم بودن ...

نیومدم چیز جدیدی بگم جز اینكه سعی دارم با گفتن همه ی این حرفای تكراری ، همه ی این بهونه ها یه چیز بگم كه از همه تكراری تره اما هر بار كه به زبون میارمش یه چیزی رو توی اعماق وجودم بیشتر احساس می كنم و این حس باعث می شه این جمله رو بارها و بارها تكرار كنم كه:

 رضا خیلی خیلی دوستت دارم

 

 





دلتنگی های: هانیه، 
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1389 توسط رضا و هانیه | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:15)      1   2   3   4   5   6   7   ...  


  • خانه

  • پستچی
    همرنگی با ما
    RSS
    ATOM
    رضا (131)
    هانیه (76)
    رضا و هانیه (6)
    رضا و هانیه
    خرداد 1390
    شهریور 1389
    مرداد 1389
    تیر 1389
    خرداد 1389
    اردیبهشت 1389
    فروردین 1389
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    دی 1388
    آذر 1388
    آبان 1388
    HR
    شنبه ی خونین من (1)
    شنبه ی خونین من (2)
    شنبه ی خونین من (3)
    شنبه ی خونین من (4)
    کسی اینجارو میخره؟تو هم غریبی مثه من
    تولد غریبت مبارک
    برای آنکه دلیلم را میداند
    امیدوارم براتون پیش نیاد
    دوست دارمش
    دوستت دارم رضا
    یه یه یه
    من عاشقتم دلت قرص
    من نمیخام تورو به ماه نشون بدم
    حرف جدیدی ندارم
    همه ی حرفای آخرمون
    خاطرات روزانه پری و آهنگهای درخواستی
    فریاد دردها
    دوستت دارم آرزو جان
    دلنوشته های یه عاشق
    عاشقانه های الهام و محسن
    دانلود جدیدترین نرم افزارها
    فرزند آدم
    شیك موزیك
    بیا vinezحال کن
    سنگ اسمانی
    همه ی دوستانمون
    رفتن دوستان
    به نظرتون رضا بیشتر هانیه رو دوست داره یا هانیه بیشتر رضا رو دوست داره؟











    سر زدن های امروز : عاشق
    سر زدن های دیروز : عاشق
    همه ی ملاقاتها : عاشق
    ملاقاتهای این ماه : عاشق
    ملاقاتهای ماه قبل : عاشق
    عاشقان : تنها
    همه ی دل نوشته ها: عدد
    آخرین پایبندی:
    آخرین دل تنگی :

    ابتدا نیت كنید سپس برای شادی روح حافظ و همه ی اسیران خاک سه صلوات بفرستید

    .::. حالا کلید فال را فشار دهید .::.

    برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
    بی تو به سر نمی شود



    غم قطره

    بی تو به سر نمیشود